تبليغاتX
بردیا
 باز سازي پرسپوليس (تخت جمشبد

 

 

تخت جمشيد، که ايرانيان پارسه و يونانيان پرسپوليس ميخواندندش، نه يک پايتخت سياسي بلکه کانون ملي و نماد يکپارچگي شاهنشاهي نوپاي هخامنشي بود. آنچه بنيانگذار تخت جمشيد، داريوش بزرگ در نظر داشت، دولتي بود که در سايه اقتدار آن اقوام گوناگون با خصوصيات فرهنگي و سنتهاي خاص خود و با حفظ زبان و مذهب و آئينهاي خود به آرامش در کنار يکديگر زندگي توانستند کرد

اصولي که بر پايه آنها شاهنشاهي ايران 2566 سال پيش بدست کورش کبير بنيان نهاده شد، دگربار در سنگ نبشته داريوش متجلي مي شود
من، داريوش شاه، ناتوانان را پشتيبان هستم و اجازه نخواهم داد که توانمندان به آنان بيداد روا دارند. ...اي مردم، به اراده اهورامزدا من، داريوش، از شما ميخواهم که ناتوانان را پشتيبان باشيد و در برابر توانمندان و توانگران بيدادگر بايستيد

داريوش معماران و هنرمندان را از چهارگوشه شاهنشاهي پهناورش گرد آورد تا با مصالح و فنون خاص خود و طرح ريزي و اجراي ايراني بناهايي بيافرينند که تا آنزمان در جهان همتايي نداشتند و از نظر مقياس و شکوهمندي و نيز ابداع فنون نوين معماري و ظرافت به کمال رسيده شان در زمره عجايب دوران باستان بشمار ميروند


 
تخت جمشيد ،مجموعه اي از کاخهاي بسيار باشکوهي است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از ميلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجاميد.تخت جمشيد در محوطة وسيعي واقع شده که از يک طرف به کوه رحمت و از طرف ديگر به مرودشت محدود است . اين کاخهاي عظيم سلطنتي در کنار شهر پارسه که يونانيان آن را پرپوليس خوانده اند ساخته شده است .
 

ساختمان تخت جمشيد در زمان داريوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه ياتختگاه بلندي را آماده کردند و روي آن تالار آپادانا و پله هاي اصلي و کاخ تچرا را ساختند . پس از داريوش ، پسرش خشايارشا تالار هديش را بنا نمود و طرح بناي تلار صد ستون را ريخت . اردشير اول تالار صد ستون را تمام کرد . اردشير سوم ساختمان را آغاز کرد که ناتمام ماند . اين ساختمانها بر روي پايه هايي ساخته شــده که قسمتـي از آنها صخره هاي عظيم و يکپارچه بوده و يا آنها را در کوه تراشيده اند .

 نکته اي که سخت غير قابل باور مي نمايد اين واقعيت است که اين مجموعه عظيم و ارزشمند هزاران سال زير خاک مدفون بوده تا اينکه در اواخر دهه1310خورشيدي کشف شد.

 

ازآنچه امروز از تخت جمشيد بر جاي مانده تنها مي توان تصوير بسيار مبهمي از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با اين همه مي توان به مدد يک نقشه تاريخي که جزئيات معماري ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکي بهره از قوه تخيل، به اهميت و بزرگي اين کاخها پي برد.و اين همان چيزي است که در اين عکس ها به وضوح به چشم ميخورد.عظمت معماري  يک کشور با تاريخ 2566 ساله.

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

 

|+| نوشته شده توسط برداد در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 «انهدام
اينگونه‌ام، ببين؛
دستم، چه‌ کند پيش‌ می‌رود، انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پايم‌ چه‌ خسته‌ می‌کشدم، گويی
کت‌‌بسته‌ از خم‌ هر راه‌ رفته‌ام
تا زير هر کجا
حتی شنوده‌ام
هر بار شيون‌ تير خلاص‌ را
ای دوست‌ اين‌ روزها
با هر که‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم

آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌ انبوه‌ غم‌ حريم‌ و حرمت‌ خود را
از دست‌ داده‌ است
ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌
مانند يک‌ وزير
وقتی که‌ هيچ‌ کار نداری
تو هيچ‌‌کاره‌ای
من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعنی که‌ شاعرم
گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمی
اين‌ روزها
اينگونه‌ام
فرهادواره‌ای که‌ تيشه‌ی‌ خود را
گم‌ کرده‌ است‌ آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌
اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان
ياران
وقتی صدای حادثه‌ خوابيد
بر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد
يک‌ جنگجو که‌ نجنگيد

 

(نصرت‌ رحمانی )

|+| نوشته شده توسط برداد در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 گزيده‌هايی از سنگ‌نوشته‌ی داريوش در بيستون
پس از كشته شدن «برديا / گئوماتا» به دست داريوش كبير و شش تن از ياران‌اش، سراسر امپراتوري پارس دچار آشوب و اغتشاش گرديد. اما داريوش در طول يك سال و اندي (21ــ 522 پ.م.) موفق به سركوبي شانزده شورش و چيرگي بر سراسر خاك امپراتوري و برقراري نظم و امنيت در آن گرديد. او براي جاودانه ساختن ياد و افتخار آن پيروزي‌ها، فرمان داد كه سنگ‌نگاره‌اي بدين منظور بر روي صخره‌هاي كوه مقدس بيستون واقع در نزديكي كرمانشاه كنوني، بنگارند. در اين سنگ‌نگاره (كه ابعاد آن 3 در 5/5 متر است) به صورت نمادين، 9 سركرده‌ي شورشي با دست‌هايي بسته در مقابل داريوش به صف ايستاده‌اند و «برديا / گئوماتا» نيز در زير پاهاي وي افتاده است. داريوش كماني به دست چپ گرفته و «فَر كياني» نيز در بالاي تصوير در حال پرواز است. در پيرامون اين نگاره گزارش چگونگي شورش‌ها و چيرگي داريوش بر آن‌ها به همراه مطالبي ديگر، نخست به زبان ايلامي نگاشته شده بود اما سپس ترجمه‌هاي بابلي (اكدي) و پارسي باستان نيز بدان افزوده گشت. افزودن ترجمه‌ي پارسي باستان به اين نگاره پس از اختراع خط ميخي ويژه براي آن زبان (به فرمان داريوش) انجام يافت. براي آگاهي عموم مردم امپراتوري از مندرجات سنگ‌نگاره‌ي بيستون، نسخه‌هاي ديگري از سنگ‌نوشته‌ي آن، به ايالت‌هاي مختلف فرستاده شده بود (كخ، ص26 ــ 18).
در ادامه، گزيده‌هايي از سخنان داريوش كبير را در سنگ‌نوشته‌ي بيستون، بر اساس ترجمه‌ي خودم از متن پارسي باستان، مي‌خوانيد:

ستون يكم
(بند 1): من‌ام داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، شاه كشورها، پسر ويشتاسپ، نوه‌ي ارشام هخامنشي.
(بند 5): داريوش شاه گويد: به خواست اهوره مزدا من شاه‌ام. اهوره مزدا پادشاهي را به من بخشيد.
(بند 8): در اين كشورها، مردي كه وفادار بود، نيك پاداش دادم و آن كه دشمن بود، نيك كيفر دادم. به خواست اهوره مزدا اين كشورها قانون مرا اجرا كردند. آن چه به ايشان گفتم، آن گونه كردند.
ستون چهارم
(بند 55): داريوش شاه گويد: تو كه سپس شاه خواهي بود، از دروغ سخت بپرهيز. مردي كه خواهد دروغزن بُوَد، نيك كيفر ده؛ اگر چنين مي‌انديشي :« [بايد] كشورم در امان بُوَد».
(بند 59): داريوش شاه گويد: آن‌هايي كه پيش‌تر شاه بودند، در مدت [شاه بودن‌شان]، آن چه من در يك سال و اندي به خواست اهوره مزدا كردم، نكردند.
(بند 60): داريوش شاه گويد: آن چه را كه كرده‌ام باور كن [و] همان گونه به [اطلاع] مردم برسان. آن را پنهان مكن. اگر اين سند را پنهان نكني و به مردم بگويي، اهوره مزدا دوست تو باشد و دودمان‌ات بسيار و عمرت دراز گردد.
(بند 61): داريوش شاه گويد: اگر اين سند را پنهان داري و آن را به مردم نگويي، اهوره مزدا تو را بزند و براي‌ات دودماني نباشد.
(بند 63): داريوش شاه گويد: از آن رو اهوره مزدا [مرا] ياري كرد و ديگر خداياني كه هستند، چون بدكردار نبودم، دروغزن نبودم، خطاكار نبودم. نه من، نه دودمان‌ام. بر پايه‌ي راستي (= عدالت) رفتار كرده‌ام؛ نه به ناتوان و نه به توانا بد كرده‌ام. مردي كه با خاندان‌ام همكاري كرد، او را نيك پاداش دادم. آن كه زيان‌كاري كرد، او را نيك كيفر دادم.
(بند 64): داريوش شاه گويد: تو كه سپس شاه خواهي بود، مردي كه دروغزن يا خطاكار است، او را دوست مباش، او را نيك كيفر ده.
(بند 65): داريوش شاه گويد: تو كه سپس اين نوشته‌ها را كه من نوشتم، يا اين نگاره‌ها را ببيني، آن‌ها را ويران مكن، تا جاي ممكن آن‌ها را بپاي؛ تا زماني كه تندرست باشي.
(بند 66): داريوش شاه گويد: اگر اين نوشته‌ها يا نگاره‌ها را ببيني [و آن‌ها را] ويران مكني و تا زماني كه توانا هستي بپايي، اهوره مزدا تو را دوست باشد و دودمان‌ات بسيار و عمرت دراز گردد و آن چه كني، اهوره مزدا آن را براي‌ات نيك چاره كند.
ستون پنجم
(بند 73): داريوش شاه گويد: هر آن كه اهوره مزدا را بپرستد، بخشش [وي] از آن او خواهد بود، هم در زندگي و هم [پس از] مرگ.

copyright © prana.persianblog.com

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
هايدماري كخ: «از زبان داريوش»، ترجمه‌ي پرويز رجبي، 1376
|+| نوشته شده توسط برداد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 بزرگان ايران و جهان از شمال ميگويند
shomaliha.com
بزرگان ايران و جهان از شمال ميگويند
فردوسی
برآورد مازندرانی سرود ببربط چو بايست برساخت رود
هميشه بر و بومش آباد باد که مازندران شهر ما ياد باد
بکوه اندرون لاله و سنبلست که در بوستانش هميشه گلست
نه گرم و نه سرد و هميشه بهار هوا خوشگوار و زمين پر نگار
گرازنده آهو براغ اندرون نوازنده بلبل بباغ اندرون
همه ساله هرجای رنگ است و بوی هميشه بياسايد از خفت و خوی
همی شاد گردد زبويش روان گلابست گويی بجويش روان
هميشه پر از لاله بينی زمين دی و بهمن و آذر و فرودين
بهر جای باز شکاری بکار همه ساله خندان لب جويبار
xxxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxxx
دمادم به ساری رسيد آن سپاه زدريای گيلان چو ابر سياه
فريدون پذيره بيامد براه چو آمد بنزديک شاه آن سپاه
ابا طوق زرين و مشکين کله همه گيل مردان چو شير يله
دليران و هريک چو شير ژيان پس پشت شاه اند ايرانيان
xxxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxxx
بژوپين شکار نو آيين گرفت کمان را بينداخت و ژوپين گرفت
گشاده بديگر سو افگند خوار بزد خشت بر سه سپر گيل وار
xxxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxxx
بويژه ز گردان مازندران بترسم ز آشوب بدگوهران
xxxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxxx
دليران جنگی ده و دو هزار گزين کرد ازان نامداران سوار
زگيلان جنگی و دشت سروچ هم از پهلو پارس و کوچ و بلوچ
<--------------------------------------------------------------->
فخرالدين اسعد گرگانی

استقلال جويی , سرکشی و دليری گيلانيان در دوره اشغال ايران در زمان سلوکيان در داستان ويس و رامين که در اصل به زبان پهلوی بوده و فخرالدين گرگانی به فارسی برگردانده بسيار زيبا توصيف شده است, دوره ی که از تمام مناطق ايران به اصطلاح امروزی "ازاله بکارت" شده بود, گيلان همچنان بخاطر شجاعت مردمانش در برابر کسانی که قصد تجاوز به او را داشتند دوشيزه ای باکره ماند و آرزوی وصال وی را بسياری از جهانخوران و متجاوزان به گور بردند. اين هم شعر فخرالدين اسعد گرگانی

زمين ديلمان جاييست محکم    -    بدو در لشکری از گيل و ديلم
به تاری شب ازيشان ناوک انداز    -    زند از دور مردم را به آواز
گروهی ناوک و زوبين سپارند    -    به زخمش جوشن و خفتان گذارند
بيندازند زوبين را گه تاب    -    چو اندازد کمان ور تير پرتاب
چو ديوانند گاه کوشش ايشان    -    جهان از دست ايشان باز ويران
سپر دارند پهناور گه جنگ    -    چو ديواری نگاريده به صد رنگ
زبهر آن که مرد نام و ننگند    -    زمردی سال و مه با هم به جنگند
از آدم تا به اکنون شاه بی مر    -    کجا بودند شاه هفت کشور
نه آن کشور به پيروزی گشادند    -    نه باژ خود به آن کشور نهادند
هنوز آن مرز دوشيزه بماندست    -    برو يک شاه کام دل نراندست
<--------------------------------------------------------------->
خاقانی شيروانی
سپر فرمود ديلم وار زوبين کرد ماکانی مرا شد گلشن عين وزين رشک آفتاب آنگه
<--------------------------------------------------------------->
ناصرخسرو - سفرنامه
از خندان تا شميران سه فرسنگ بيابانكى است همه سنگلاخ و آن قصبه ولايت طارم است. و به كنار شهر قلعه اى بلند, و هزار مرد از مهترزادگان ولايت در آن قلعه هستند تا كسى بيراهى و سركشى نتواند كرد. و گفتند آن امير را قلعه هاى بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمنى تمام باشد, چنانكه در ولايت او كسى نتواند كه از كسى چيزى ستاند, و مردمان كه در ولايت وى به مسجد آدينه روند همه كفشها را بيرون بگذارند و هيچ كس كفش آن كسان را نبرد. و اين امير نام خود را را كاغذ چنين نويسد: مرزبان الديلم, جيل جيلان/گيل گيلان

<--------------------------------------------------------------->
حافظ ابرو
از جمله واقعات دوران حکمرانی اولجايتو اردوکشی و هجوم به گيلان است, تا آنزمان از دستبرد مغولان محفوط و مستقل مانده و اين هجوم به قيمت جان هزاران مغول تمام شد
چون ممالک بر اولتايجو سلطان مقرر شد گفت: جمعی بر در خانه حکم ما نشوند, ما را لشگر به مملکت ديگر برون بردن مناسب نباشد و ضمنا امرای مغول پادشاه ايران را مسخره ميکردند که هنوز نتوانسته است مملکت کوچک همسايه خود گيلان را بگشايد

<--------------------------------------------------------------->
کسروی
اما ديلمان در دشمنی و کينه توزی با تازيان سخت ايستاده, گرد آشتی و طلب زينهار نگرديدند و بدين اکتفا نکردند که در کوهستان خود آزاد زيسته از تعرض دشمنان آسوده باشند, بلکه هنگام فرصت بر تازيان مسلمانان تاخته از کشتار و تاراج دريغ نکردند
بلاذری, ربيع ابن خيثم زاهد معروف مينگارد که امام علی بن ابی طالب او را با 4000 تن از مسلمانان به قزوين به جنگ ديلمان فرستاد

<--------------------------------------------------------------->
صادق هدايت
اسپهبدان تبرستان در ناحيه کوهستانی خويش مستقل بودند و تا نيمه دوم قرن دوم هجری سکه های ايشان هنوز با خط و علامت پهلوی زده ميشد و مردمانش همه به دين نيکان خويش يعنی کيش زرتشتی باقی بودند
در دوره ای که همه ايرانيان برای تملق زبان عربی را آموختند, ونداد هرمزد(پدر بزرگ مازيار) با هارون الرشيد بوسيله مترجم گفتگو کرد و درشتگوييهای او را با دستور حفظ ادب و پاس احترام خويش جواب داد و خلفا از شهرياران ايرانی مازندران هميشه حساب ميبردند

<--------------------------------------------------------------->
سيريل الگود/ تاريخ پزشکی ايران/ترجمه دکتر باقر فرقانی
از نظر تشويق و تقويتی که معزالدوله (احمد بويه) از فن طبابت و از بيمارستانها بطور کلی ميکرد ورود او را به بغداد بايد آغاز عصر نوينی در علم پزشکی دانست. در ظل حمايت آل بويه بود که رازی, علی عباس و ابن سينا پرورش يافتند
يادگارهايی که عضدالدوله ديلمی از خود گذاشته منحصر به کتاب ها و آثار علمی نيست. اين سلطان در سراسر فارس و خوزستان بناهای تازه ای برپاکرده و ساختمان کاروانسراها و مساجد, کاخها و بيمارستانها پرداخت. بيمارستانی که عضدالدوله در شيراز ساخته بسيار معروف است. ولی بيمارستانی که در بغداد بنا کرده تمام اين بنا ها را تحت شعاع قرار ميدهد.اين بيمارستان از نظر وسايل و تجهيزات کامل بود, چندين صندوق سپرده داشت, به داروخانه ای مجهز بود که در آن انواع داروهايی که از اقطار مختلف عالم آورده بودند يافت ميشد

<--------------------------------------------------------------->
پطروشفسکی/اسلام در ايران/ترجمه کريم کشاورز
در سال 651 ميلادی(31ه) شاهنشاهی ساسانی سقوط کرد. و همه ايران تقريبا, تا آمو دريا(جيحون) مسخر اعراب گشت. فقط نواحی بلخ و غور و زابلستان و سرزمينهای کرانه دريای خزر, يعنی ديلم و گيلان و طبرستان مستقل باقی ماندند. مردم نواحی مزبور لجوجانه پايداری کردند... در نواحی کرانه دريای خزر(طبرستان, گيلان, ديلم) تا نيمه دوم قرن سوم هجری (نهم ميلادی) زرتشتيگری تفوق داشت... گيلان و ديلمستان هرگز به زير فرمان عربان در نيامدند
دودمان ايرانی (ديلمی) آل بويه (از 325 تا 447 ه) که در غرب ايران و عراق حکمروا بوده و بغداد را مسخر ساخت (334 ه) خلفای عباسی را عملا از قدرت سياسی محروم نمود و فقط حکومت شبح آسای روحانی را برايشان باقی گذاشت

<--------------------------------------------------------------->
ابن الفقيه/مختصر کتاب البلدان
فاتحان عرب نيز کاری در اين منطقه (شمال) از پيش نبردند. گويند سردار عرب حجاج برآن بود که ديلم را مورد حمله قرار دهد و دستور داد تا نقشه ای از آن سرزمين تهيه کنند که همه کوهها و دره ها و معابر آنرا نشان دهد. وقتی نقشه تهيه شد آن را به هيئتی از نمايندگان ديلميان نشان داد و از آنان خواست که قبل از آنکه به سرزمين آنها حمله برد و آن را نابود سازد از در تسليم درآيند. آنان به نقشه نگريستند و گفتند " درباره سرزمين ما به شما درست اطلاع داده اند و اين نقشه درست آن است, جز آنکه جنگجويان و سلحشورانی را که از اين گردنه ها و معابر کوهستانی دفاع ميکنند به شما نشان نداده اند

<--------------------------------------------------------------->
برنارد لوئيس/تاريخ اسماعيليان/ترجمه دکتر فريدون بدره ای
براثر گذشت زمان, در نتيجه نفوذ تدريجی و آرامانه دين اسلام _ نه قهر و غلبه اعراب_ ديلميان مسلمان شدند... ديلميان که از جمله آخرين ايرانيانی بودند که به دين اسلام درآمدند , جزء نخستين کسانی بودند که در عالم اسلام مکررا به تحصيل استقلال برخاستند. در سياست با تشکيل سلسله های مستقل محلی و در دين با قبول مذاهبی غير از مذهب تسنن که دين مرسوم دنيای اسلام محسوب ميشد

<--------------------------------------------------------------->
ارنولد توين بی/تاريخ تمدن/ترجمه دکتر يعقوب آژند
اشغال بغداد در سال 945 م بوسيله آل بويه ثابت کرد که فروپاشی خلافت عباسی يک امر چاره ناپذير است. سلسله آل بويه نخستين سلسله ای بود که ايالت متروپوليس خلافت را _عراق_ اشغال کرد و سلطه مستقيم بر خود خلافت پيدا نمود. آل بويه ايرانيان اهل گيلان بودند و تسلط آنها بر خلافت عباسی اوج پيشرفت ايرانيان در قدرت سياسی جهان اسلام در مقابل اعراب بود
|+| نوشته شده توسط برداد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 ما آريايی نيستيم نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
به جز چند کتيبه سنگی و چند صفحه از کتب مذهبی متاسفانه نوشته ديگری از نياکان ما برجا نمانده است تا تاريخ نگاری امروزمان متکی و مستند بر آنها گردد. به غرور ملی مان برنخورد, گويا بايد بپذيريم که نوشتن و تاريخ نگاری برخلاف يونان در ايران باستان متداول نبوده است. مورخی چون طبری و حماسه سرايی چون فردوسی حدود 1000 تا 1500 سال بعد از آشيل, هومر, گزنفون و هرودت و دهها شاعر و مورخ و داستانسرا و اديب و دانشمند يونانی که آثار مکتوب داشتند ظهور کردند. تاريخ ايران را عموما خارجی ها برايمان نوشتند, و تلاش تاريخ نويسان وطنی بيشتر در سطح ترجمه آنها و يا باز نويسی و نقل قولهای طولانی از آنها خلاصه می شود
ما که عوض نشديم, عوض هم شده باشيم تاريخ ما که عوض نشده!؟ اما در سالهای اخير در تقريبا تمام مقالات, فيلمنامه ها و کتبی که درباره ايران و تاريخ ايران نوشته می شود تصويری که از ما ايرانيها و ملل همسايه مان ارائه می گردد تصويرآدمهايی وحشی, بدکنش, خبيث , بربر و عقب افتاده ای که دشمن ذاتی هرنوع همزيستی با ديگران و دمکراسی است می باشد. هيولايی شديم که فقط با گلوله و بمب بايد سر جاي مان نشاند. برای اينکه به ما و ديگران هيولا و بربر بودنمان را بقبولانند دست به تاراج گذشته و تاريخ مان می زنند. بيهوده نيست که غارت و نابودی هرآنچه را که نشانی از تمدن و فرهنگ گذشته مان داشت و دارد بخش مهمی از تعرض شان به موجوديت ما را تشکيل می دهد.در جريان و بعد از اشغال عراق اولين نسخه های دست نويس ,هزار و يکشب, و رساله های رياضی عمر خيام و مقالاتی از ابن سينا و ابن رشد و يک ميليون جلد کتاب ، 10 ميليون سند و 14000 قطعه باستانی از بين رفته است. ماه مه سال 2004 يعنی يک سال پس از خاتمه ی جنگ در اثر آتش سربازان آمريکايی و متحدان آنها 40000 اثر خطی مذهبی سوخته است و بنا به گزارش بريتيش ميوزيوم سربازان لهستانی بخشی از خرابه های بابل در جنوب بغداد را منهدم کرده اند. هزازان اثر مکتوب و قطعه باستانی که نشانی از فرهنگ و تمدن مشترک ملل منطقه بوده و منهدم نشده بودند به تاراج و سرقت رفتند. آدم به نوشته های پيشين اينان که ما را "پسر عموهای آريايی" معرفی ميکردند هم شک می کند و از خود می پرسد آيا آنچه را که آن موقع درباره ما می نوشتند هم دروغی بيش نبوده و تنها هندوانه زير بغل گداشتنی بود که آن هم در جهت منافع دولتها و منافع ملی خودشان بود, زيرا با اين کار (متمايز کردن مان از نظر نژادی از ديگر ملل منطقه) می توانستند با ايجاد حس برتری نژادی در بين ما, به سو ظن و نفاق بين ما و ديگر اقوام و ملل منطقه دامن زده و خود راحتتر به تاراج منابع مان بپردازند.
نبود منابع مکتوب ايرانی باعث گرديده که بخش بزرگی از تاريخ ايران باستان بر اساس حدسيات و يا گفته های امثال هرودت استوارباشد, در باره هرودت لازم است اشاره شود حتی برای نوشتن تاريخ موطنش يونان به گفته های وی به عنوان سند تاريخی کمتر بها داده می شود, زيرا هرودت نقال و قصه گويی بود که از طريق نقالی در قهوخانه های يونان امرار معاش می کرد و معمولا به شنيده هايش برای اينکه بيشتر مهيج شوند شاخ و برگهايی مشتری پسند می افزود. بيچاره نمی دانست که بعداز 2000 سال افسانه هايش مبنای نوشتن تاريخ ملتی قرار خواهد گرفت. البته بديهی است که در قصه های هرودت و چند يونانی ديگر ردپای برخی حقايق و انعکاس برخی واقعيات از تاريخ ايران باستان را می توان يافت, اما جا زدن آنها به عنوان حقايق مسلم تاريخی اشتباهی است که مدام در تاريخ نويسی ايران صورت گرفته است.

ما ايرانيها عادت کرديم وقتی از تاريخ و گذشته ايران صحبت می کنيم بيشتر سرگذشت شاهان و شاهزادگان مورد نظرمان هست تا سرگذشت مردم معمولی. و اگر هم از وقايع تاريخی که مردم در آنها نقش داشته اند صحبت شود همان برداشت و روايت از وقايع تاريخی به خورد ما داده شده که روايت رسمی بوده و به نفع نيروی غالب و مسلط جامعه در کتب و سنگ نوشته ها تنظيم و جار زده شده اند. در موقع تاريخ خوانی در ما کمتر احساس همدردی با رنجهايی که نياکان ما بردند برانگيخته ميشود و مجبوريم کمتر خود را شريک غم ها و شادی های مردم مان بدانيم تا آنانی که بر جان و مال شان تسلط داشتند.
همين روايت های رسمی از وقايع تاريخی است که شورش بزرگ مردم که در اعتراض به فشار وصول ماليات های سنگين برای تامين جنگ مصر در اواخر حکومت کمبوجيه , دست به طغيان زده بودند يا کاملا از صفحاتش حذف می گردد و يا کمرنگ جلوه داد می شود. اما آنچه بزرگ و برجسته می شود قهرمان سازی از کودتاگران و سرکوبگران است که بصورت دروغ بزرگ "برديای دروغين" به ما غالب کردند. برديای دروغينی وجود نداشت. آنچه که از نوشته های آشيل, هرودت و حتی سنگ نوشته ها از جمله بيستون ستون يکم بر ميآيد ولی به فراموشی سپرده شده اين است که برديا پسر کوروش و برادر کمبوجيه به شورش مردم می پيوندد و بسيار بين مردم محبوب بود و بعداز به قدرت رسيدن به مدت سه ماه تمام ماليات ها را لغو می کند و دستور تقسيم گندم بين مردم گرسنه را می دهد و... اما طبقات ممتاز به رهبری داريوش با کودتايی خونين عصيان را سرکوب و هزاران نفر از جمله برديا را به قتل می رسانند. و برای توجيه عمل خود افسانه برديای دروغين و گئومات مغ را که بسيار ناشيانه و کودکانه ساخته شده به عنوان تاريخ به خورد ما دادند. گيرم که شباهت گئومات به برديا آنقدر بود که حتی پس از هفت ماه مراوده و نشست و برخاست با اعيان و اشراف که برديا را به خوبی می شناختند تشخيص دروغين بودنش مشکل بود, اما نديدن گوش بريده ی برديای دروغين توسط همسر وی که دختر يکی از کودتا گران بود بعداز هفت ماه خوابيدن زير يک لحاف ديگر خيلی مضحک است. غرور ملی ما پس از بيش از دوهزار سال هنوز هم اجازه اين را نمی دهد که از برديا اعاده حيثيت کنيم و کماکان او را دروغين و سلابه کشندگان مردم را بزرگ و کبير می خوانيم
روايتی مشابه برديا از سرگذشت مصلح بزرگ اجتماعی ايران دوران ساسانيان يعنی مزدک برای ما بجا گذاشته اند. جنبش مزدک که يکی از بزرگترين جنبش های مساوات طلبانه جهان باستان می باشد به نوشته همه آنهايی که درباره آن نوشته اند و از قضا تمامی شان با موضعی خصمانه به بررسی آن پرداخته اند ريشه در فقر و فلاکت توده مردمی داشت که به شديدترين شکل ممکن تحت ستم و استثمار اتحاد سلطنت و دستگاه روحانيت قرار داشتند. جامعه آن روز ايران عموما به دو طبقه اصلی زميندار و طبقه برزگر تقسيم بندی شده بود . بين اين دو طبقه قشر متوسط دهقانان آزاد قرار داشتند که صاحب زمين خود بوده ولی زميندار بزرگ محسوب نميشدند و بمثابه کارگزار و مباشر زمينداران بزرگ در جمع آوری ماليات و خراج و سربازگيری عمل می کردند.. در کنار سيستم فئودالی به عنوان سيستم مسلط مناسبات برده داری هم رايج بود. طبقه زميندارخود شامل سه قشر خاندان سلطنی, ملاکان بزرگ محلی و موبدان بود. بين اقشار روابط کاستی حکمفرما بوده و ترقی از يک کاست به کاست ديگر غير ممکن و به دستور دستگاه روحانيت که خود به عنوان زميندار بزرگ با دستگاه حکومتی درهم تنيده شده و دين و دولت به هم متصل بودند عملی غير قانونی محسوب ميشد . در نامه تنسر آمده است: " عامه ـ برزگران ـ مستغل (مستغلات) و املاک بزرگزادگان نخرند برای اين که درجه و مرتبت هر يک معين ماند ". به روايت تاريخ طبری دوازده هزار آتشکده وجود داشت که هرکدامشان مالک هزاران هکتار زمين بودند. زمين و آب تا وجب آخرش در تمام کشور در تملک سه قشر مرفه و دهقانان بود .اکثريت مردم به صورت رعيت و يا برده در خدمت و يا بهتر بگويم در تملک آنان بودند. استثمار شديد فئودالی و پرداخت انواع خراجها و مالياتهای دولتی و مذهبی( گفته می شود که 125 نوع ماليات وجود داشت و پرداخت خمس يعنی يک پنجم درآمد کشاورزی به آتشکده ها در آن زمان مرسوم بود), تامين هزينه جنگهای پياپی داخلی و قشون کشی های خارجی, سربازگيريهای مداوم از بين مردان ,وضعيت فلاکتبار زندگی اکثريت مردم و در مجموع نارضايی عمومی از دين و دولت و آرزوی تغيير وضعيت موجود زمينه ساز پيدايش جنبش مزدکيسم شدند. مزدک با طرح اصلاحات بنيادين در دين توانست بخش وسيعی از مغان رده پايين که زندگی چندان خوبی نداشته و از فساد موبدان زميندار و چسبندگی دين و دولت به همديگر ناراضی بودند را جذب کرده و با طرح "حق همگان" در برخورداری از آب و زمين و زن توانست بخشهای وسيعی از ستمديدگان و محرومان جامعه را بسوی خود جلب نمايد. مساوات طلبی مزدک را می توان در لابلای اشعار فردوسی به وضوح ديد:
اگر دادگر باشی ای شهريار / به انبار گندم نيايد بکار
شکم گرسنه چند مردم بمرد / که انبار را سود جانش نبرد
همی گفت هرکو توانگر بود / تهی دست با او برابر بود
نبايد که باشد کسی بر فزود / توانگر بود تار و درويش پود
جنبش مزدکيان با توطئه و به شيوه ای بربرمنشانه به دستور خسرو انوشيروان سرکوب شد, هزاران نفر را کشتند, و به روال شيوه ی کهنه چند هزارساله ی تهمت و شکنجه و اقرار گيری که هنوز هم رايج است و تبليغات وسيع سعی در لکه دار کردن آن نمودند. مزدکيان را که مخالف داشتن حرمسراها و چند زنی بودند متهم به اشتراکی بودن زنان کردند و... آنچه که ما تاکنون به عنوان تاريخ از جنبش مزدکيان شنيديم و خوانديم همان روايتی است که به سفارش سرکوبگران و فئودالها, صاحبان حرمسراها نوشته شده , روايتی که در آن قيام مردم رنج ديده سرزمين ما ن برای عدالتخواهی را بلوا و تاراجگری و کفر(زنديک) ناميده ميشود و سرکوبگر مستبدی را که دستش به خون هزاران هزار نفر از نياکان حق طلب ما آلوده بود, سرکوبگری که دستور داد پوست مخالفان را زنده زنده کنده و پر کاه کرده و به دروازه های تيسفون بياويزند را به لقب دادگر و عادل مفتخر می کند.

اما داستان آريايی بودنمان اوج بی مهری ما نسبت به اجدادمان را نشان می دهد. به راحتی اين را پذيرفتيم که اقوام آريايی که براساس تمام روايتها اقوامی کوچ نشين بوده و بيشتر از طريق دامداری و شبانی امرار معاش ميکردند و به دلايلی چون سرد شدن هوا, تراکم جمعيت و چراگاههای بهتر حدود هزار سال قبل از ميلاد مسيح بسوی سرزمين مان سرازير شده بودند بوميان (يعنی همان اجداد واقعی ما) سرزمين مان ايران را يا در جنگ از بين بردند و با آنها را در خود حل کردند. البته هيچ نشان, مدرک, نوشته يا سنگ نبشته ای که حاکی از جنگ هايی که در آن ايرانيان بومی شکست خورده و نابود شدند تاکنون بدست نيامده و ارائه نشده و تمام اين فرضيات بر حدسيات استوار است . شايد بتوان در مورد کوچ آريايی ها به اروپا اين نظريه را به راحتی پذيرفت. زيرا اروپا بويژه بخش غربی و شمالی آن به دليل سرما و ديگر عوامل طبيعی تقريبا خالی از سکنه و يا بسيار کم جمعيت بود. اما ايران برخلاف اروپا از حدود سه هزار سال قبل از ورود اقوام آريايی سابقه تمدن و شهرنشينی داشت.

آثار مسى و مفرغى از جمله تبر، چكش، كلنگ يك سر، كلنگ دو سر، تيغ خنجر، سوزن، سنجاق، اسكنه و قلم کشف شده در تپه های سيلک کاشان حکايت گر وجود تمدنی که قدمت آن به هفت هزار سال می رسد و يکی از نخستين تمدنها محسوب می گردد می باشند.
در يکی از بزرگترين کشفيات باستان شناسی جهان در حفاری های حوزه رود هليل رود در جيرفت در سال 1381 خورشيدی صحبت از تمدنی می شود که در حدود 3000 تا 4500 سال قبل از ميلاد مسيح يعنی 5000 تا 6500 سال پيش(به عبارتی قبل از تمدن سومر در ميان رودان) زندگی شهری داشته و صاحب خطی بودند که قدمتش چندين قرن از خط ميخی بيشتر است. محقق فرانسوی ژان پرو می گويد: منطقه‌ای که پيشتر تصور ما بر اين بود که کسی جز چادرنشينان و گله‌های دام آنها در آن سکونت نداشت، به واقع قلب تمدنی بوده ا ست که به شکل شگفت انگيزی پيشرفته بود. از اين پس جيرفت را بايد مبدا تاريخ دانست و ساير تمدن‌ها را بايد با استناد به آن و به صورت قبل و يا بعد از تمدن جيرفت سنجيد. به عقيده خانم هالی پيتمن از دانشگاه پنسيلوانيا اين تمدن يک مرکز تجاری بزرگ هم بود که از اقصا نقاط دنيا برای تجارت به آنجا می آمدند. وی می گويد: مُهرهای يافت شده با نقوش مختلف در منطقه متعلق به تجاری بوده که از نقاط ديگر برای خريد کالا به "جيرفت" ميامدند و از اين مُهر ها برای مُهر و موم کالا ها استفاده ميکردند. تعداد زياد مهرها و تنوع طرحها نشان ميدهد که خريداران زيادی ازنقاط مختلف خارج از منطقه به اين شهر ميامده اند

يکی از با اهميت ترين کشف های انسان که به تحول آتی جوامع بشری و پايه ريزی تمدن های بزرگ کمک کرد يعنی کشف فلز و ذوب آن در نيمه اول هزاره پنجم قبل از ميلاد مسيح(يعنی بيش از 6500 سال پيش) حدود 3000 تا سه هزار وپانصد سال قبل از کوچ اقوام آريايی به ايران بطور همزمان در آناتولی و تپه قبرستان قزوين و حدود سه قرن بعد در کرمان صورت گرفت. در حفاری های انجام شده تپه " قبرستان " در هشت كيلومترى شمال روستاى سگزآباد در دشت قزوين کارگاه های ذوب مس با دو کوره ذوب ، چند كارگاه سفالگرى و فلزكارى, و ساختمان بزرگی با 9 اتاق و... نشان از وجود تمدنی بزرگ و شهرنشين در 6500 سال پيش را می دهد.

در حفاری های انجام شده در غرب ايران ابزار و آلات تهيه آبجو که عمرشان به شش هزار سال می رسد کشف شده و به عقيده کار شناسان مردمان بومی آن خطه اولين قومی بودند که با طرز ساختن آبجو آشنايی داشتند.

همچنين می توان از تمدن ايلام در غرب و جنوب ايران در 3500 سال پيش و آثار بدست آمده در تپه حصار دامغان، چشمه على در شهر رى ، مرتضى گرد در جاده رى به عباس آباد در 9 كيلومترى تهران، قره تپه در شهريار که همگی نشانه هايی از زندگی غيرشبانی دارند نام برد

آثار فرهنگی فراوانی از شمال ايران بدست آمده که حکايت از وجود شهرنشينی و تمدن در 3000 سال قبل از ميلاد مسيح در منطقه را دارند. از جمله می توان از آثار بدست آمده در " شاه تپه " " تورنگ تپه " " ياريم تپه " " دره گز" در منطقه گرگان و جام سيمين، مربوط به هزاره‌ی دوم پيش از ميلاد در کلاردشت نام برد
در سال 1351 خورشيدی در کاوشهای رودبار گيلان گردنبند زرينی يافته شده که مربوط به هفت هزار سال پيش (حدود چهار هزار سال قبل از کوچ اقوام آريايی به ايران) است. در اين گردنبند سه نقش برجسته گردونه خورشيد از طلا با فاصله منظم و دقيق که در آن بکار رفته است.

طرحی از گردنبند يافت شده در رودبار گيلان متعلق به 7000 سال پيش

در سال های 1340 و 1341 در حفاری های انجام شده توسط دانشگاه تهران و اداره باستان شناسی در تپه مارليک نزديک رودبار در گيلان آ ثار گرانبهايی بدست آمد که نشانگر پيشرفت آماردها (ساکنان بومی گيلان و مازندران) در رشته های گوناگون صنعتی و برخورداری از جامعه شهر نشين در هزاره ی دوم پيش از ميلاد مسيح می باشد. در معابد کشف شده در مارليک اشيايی مانند ظروف نقره ای با لوله بلند طلا و نقش های افسانه اي، يک تبر مفرغی دوسر و انبوهی سرپيکان مفرغی پيدا شد. پارچه های به دست آمده از تپه مارليک، نشانه ظهور و پيشرفت صنعت بافندگی در هزاران سال پيش در ايران و به ويژه در گيلان هستند. در آرامگاه های تپه مارليک اشيايی مانند ظروف مفرغی ظرف های سفالين، دکمه های تزئينی ، انواع سرگرز، پيکان، شمشير، خنجر، مجسمه های برنزی و سفالي، کلاه خود، سرنيزه، مچ بند و اسباب و افزاری ديگر پيدا شد. همچنين در ميان اين آثار انبوهی گوش پاک کن طلا و برنز، ناخن پاک کن طلا و مفرغ، سوزن های طلا و مفرغ، دوک پشم ريسی و وسايلی از اين گونه به دست آمد که معرف فرهنگ و طرز زندگی آماردها هستند. از ديگر آثار يافته شده می توان از دو مجسمه کوچک گاو مفرغي، دو مهر استوانه اي، چهارده دکمه طلا و تعداد زيادی جام می توان نام برد. در ميان جام هايی که در اين کاوش ها به دست آمد؛ نمونه های بی مانندی وجود دارد از جمله جام مارليک که در هيچ يک از کاوش های علمی جهان مانند آن‌ها پيدا نشده است. مارليک به نظر بسياری خلاصه شده مارد ليک يعنی سرزمين ماردها (آماردها) می باشد
اضافه کنم که حفاری ها در ايران به استثنای چند مورد که واقعا خصلت علمی و باستان شناسی داشته و توسط کارشناسان ايرانی و خارجی صورت گرفته, عموما خصلت راهزنانه و سرقت ماندگارهای نياکان مان را داشته و ميليونها قطعه بدست آمده که می توانستند به روشن شدن تاريخ ايران باستان کمک کنند به موزه ها و کلکسيونهای خارج از مرزهای ايران منتقل گرديدند.

در شمال ايران قبل از ورود اقوام آريايی قوم بزرگ آمارد يا مارد تسلط داشتند که خود شامل چند شاخه بود, بزرگترين آنها اقوام خويشاوند آماردهای گل يا گيل در گيلان, آماردهای کادوس يا کاسپيان در گيلان و غرب مازندران و آماردهای تپور در شرق مازندران بودند. آماردهايی که در مناطق کوهستانی گيلان اقامت داشتند ديلميان ناميده می شدند. بوميان ايرانی ساکن در شمال ايران بنا به دلايل متعددی بيشتر از ديگر نقاط توانستند در مقابل هجوم های بيگانگان از استقلال و هويت فرهنگی خود دفاع و پاسداری نمايند. نام های باستانی مثل گيل, تپور(تبرستان) و ديلم , مارليک, کاس, کاس ماشل و کاس چوم و نام زيبای دريای کاسپيان همگی ماندگارانی از اجداد باستانی ما می باشند

جام مارليک

آيين ها و سنت های کهنی چون چهارشنبه سوری, شب چله ، نوروز، مهرگان و جشن سده که عمری چند هزار ساله دارند و همچنين اعتقاد به آناهيتا ايزد بانوى آب ايران باستان همگی ريشه در آيين های ايرانی قبل از کوچ اقوام آريايی داشته و هرکدام نشانی از ايرانيان بومی را با خود به همراه دارند. خصلت مشترک تمامی اين آيين های زيبا و کهن ارج گذاری زندگی و جوانی و شادابی و صلح و مهرورزی است که که معمولا کمتر در اقوام باستانی که به زندگی سخت و خشن صحرانشينی و کوچ نشينی عادت داشتند ديده شده است. راز ماندگاری آنها نيز ناشی از همين خصلت انسانی مردمی شان هست که باعث گرديد جايی در خانه دل هر ايرانی در تمام اعصار داشته باشند و عليرغم تمامی عداوت ها و کينه ورزيها ی دشمنان و متجاوزان به سرزمين کهنسال مان, از اسکندر گرفته تا اعراب و مغولان پابرچا بمانند. بديهی است که ساکنان بومی اين سرزمين کهن در گذر زمان بی تاثير از ملل همسايه مان و يا اقوامی که چه با زور و خشونت و چه بصورت کوچ های تدريجی و مسالمت آميز پا بدان نهادند, از جمله اقوام آريايی, نمانده و آنچه امروز به نام فرهنگ ايرانی ناميده می شود ثمره و دستاورد مشترک ملل و اقوامی است که در ايران می زيسته و می زيند.

در تاريخی که برای ما نوشته شد اين همه آثار فرهنگی, علمی و تاريخی بدست آمده که نشانه های بارز وجود جوامع شهرنشين و دولتها و تمدنها در ايران هستند تقريبا ناديده گرفته شد و سرنوشت انسان های خالق اين دستاوردهای بزرگ که در سير تحول آتی جوامع بشری تاثير بسزايی داشتند معمولا با چند جمله کوتاه چون "شکست از اقوام آريايی" و " اضمحلال" و " حل شدن در تازه واردان" به فراموشی سپرده شد.و مبدا شهرنشينی و ايجاد سازمانهای دولتی در سرزمين کهن و باستانی مان ايران را به راحتی به سال 700 قبل از ميلاد يعنی به زمان تشکيل اولين دولت ماد تغيير دادند.

با وجود دولت ها و جوامع شهرنشينی که از سطح رشد فرهنگی و علمی بالايی با معيارهای آن زمان برخوردار بودند, و مسلما ابزارهای لازم برای دفاع از خود را هم داشتند, بعيد به نظر ميرسد که افسانه حل شدن ايرانيان در اقوام آريايی که عموما از طريق گله داری و شبانی زندگی می کردند را انعکاسی واقعی از آنچه که بر مردم ما گذشت دانست. شايد می شد آنرا باور کرد اگر گفته می شد اقوام آريايی با برنامه ريزی و صف آرايی نظامی و لشکر کشی به خاک ايران توانستند بر بوميان چيره شوند. البته در آنصورت بايد مدارک و نشانه هايی که دال بر وقوع چنين جنگهای سرنوشت سازی باشد ارائه گردد.

دولت ها و امپراطوريهای زيادی در طول تاريخ از بين رفتند, اما مردمانی که پايه های اصلی و نيروی انسانی آن امپراطوری ها را تشکيل می دادند از بين نرفته و امروز هم زندگی می کنند, گرچه از فرهنگ و شيوه زندگی ديگر مردمانی که چه به صورت نيروی تجاوزگر و چه کوچ های تدريجی و مسالمت آميز وارد سرزمين های شان شدند متاثر گشته و گاها زبان شان عوض شد. اکثريت ساکنان کنونی کشورهايی چون عراق, ترکيه از نظر نژادی و قومی ربطی به اعراب و مغولها ندارند, اما زبان هايشان با مردم عربستان و مغولستان يکی و يا از يک ريشه هستند.
آنچه که تاکنون به عنوان تنها دليل و مهم ترين دليل آريايی بودن و هم نژاد بودن ما با اروپايی ها ارائه شده و کماکان می شود ريشه مشترک زبان فارسی و زبان های اروپايی می باشد که مبحث جداگانه ای است و اميدوارم اگر زمانه ياری کند در آينده بدان بپردازم. اما بد نيست همينجا اشاره کنم که زبان های ملل و اقوام زيادی در طول تاريخ در تماس و اصطکاک با هم از همديگر تاثير پذيرفته و زبان هايی برای هميشه از بين رفته و زبانهايی کاملا تغيير کرده تا بدان حد که مثلا يک انگليسی و يا سوئدی زبان هزار سال پيش اجدادشان را که آن هم انگليسی و يا سوئدی ناميده می شد نمی فهمند. در خاورميانه به دليل جابجايی های بزرگ و گسترده و پياپی قومی و ملی در طی چندهزار سال تغيير و تحول در زبانها نيز بسيار گسترده تر و عميق تر از هر کجای کره خاکی بود. اگر تنها هم ريشه بودن زبان ما با اروپايی ها که آنها هم آريايی هستند دليل کافی برای هم نژاد بودن باشد در آنصورت بايد ادعاهای بسياری از پان ترکيست ها را که تنها به دليل هم ريشه بودن زبانشان با تمام کشورهای آسيای ميانه ( و به روايت آقای جواد هيئت حتی چين) آنها را ترک می نامند بپذيريم. لازم نيست کار شاقی بکنيم تا اين ادعای را بی اساس بيابيم. هم وطن عزيز از هرکجای ايران که هستی يک عکس از خودت و عکسهايی هم از مردم ترکيه و سوريه و همچنين شهروندان آلمان و سوئد را پهلوی هم بگذار و خوب به عکس ها دقت کن, مطمئن هستم که با شهروند ترکيه و سوريه بيشتر احساس خويشاوندی خواهی کرد تا آلمانی يا سوئدی که آريايی هم هستند (در رابطه اروپايی ها , پسرعموهای فرضی مان اضافه کنم که آنها به تازگی بور و بلوند نشدند. ناصر خسرو حدود هزار سال پيش در سفرنامه اش می نويسد:" و اندلس ولايتى بزرگ است و كوهستان است, برف بارد و يخ بندد, و مردمانش سفيد پوست و سرخ موى باشند, و بيشتر گربه چشم باشند همچون صقلابيان" ). همين کار را می توانند پان ترکيست های ما انجام بدهند و فقط بجای عکس شهروند ترکيه عکس يک اصفهانی يا تهرانی و بجای عکس شهروندان آلمان و سوئد عکس يک مغول و چينی را بگذارند.

با توجه به آنچه گفته شد صحبت کردن از نژاد خالص بومی ايرانی و يا آريايی در رابطه با ما ساکنان اين مرز و بوم که ايرانش می ناميم نه درست می باشد و نه برای همزيستی مان در کنار همديگر مفيد. به هر زبان يا لهجه ای که صحبت کنيم نتيجه اختطلاط ها و آميزشهای حداقل سه هزار سال بين اقوام بومی و اقوام ديگری که به ايران کوچ کردند, از جمله اقوام آريايی بعنوان اولين و بزرگترين گروه کوچ کننده به ايران و سپس اعراب و ترک ها بوده و حامل رگه های نژادی همه آنها هستيم. هرجا که مقاومت ها در برابر اقوام مهاجر شديدتر و استقلال نسبی در برابر اشغالگران بيگانه و حکام مرکزی بيشتر بود بديهی است که بار فرهنگی و رگه های قومی و نژادی متعلق به اقوام بومی بيشتر می باشد.
با توجه به انبوهی از مشکلات و معضلات ريز و درشت که گريبان گير کشورمان چه در سطح داخلی و چه در روابط بين المللی می باشد آيا طرح اينگونه مباحث انحرافی نبوده و به هدر دادن بيهوده انرژی نخواهد بود؟ به گمان من اين بحث نه تنها انحرافی نيست بلکه طرح آن بويژه در شرايط کنونی ضروری و واجب می باشد. همانطور که قبلا در مطلبی تحت عنوان "مانديم و خواهيم ماند" اشاره کردم در زير فشار منگنه های غريبه و "خودی" به عنوان ايرانی (اعم از ترک , فارس , بلوچ , لر, کرد و گيل و ...) خيلی تنهاييم. در مقابل انواع ناسيوناليسم و شوونيسم, نابخردی های سياستمداران خودی و تهديد راهزنان بين المللی که موجوديت کشور عزيز مان ايران را زبر ضرب قرار داده اند ما فقط همديگر را داريم. نگذاريم با جداسازيها و تئوريهای مصنوعی نژادی ما را از هم جدا کنند. مطلب را با جمله ای از دوست و همکارم در سايت شمالی ها ماکان تمام می کنم :
اگر احترام متقابل بين انسانها وجود نداشته باشد از ياری و مساعدت متقابل در روزهای سخت و بدبختی هم خبری نخواهد بود. و اين همان چيزی است که دشمنان مردم و مرز و بوم ما بيشترين بهره را از آن خواهند برد
ر.اشکوری
--------------------------
پس از انتشار مطلب "ما آريايی نيستيم " در سايت شمالی ها آقای محمد احيايی مطلبی درباره مهاجرت اقوام آريايی نوشته آقای رضا مرادی غياث آبادی را که در آن ضمن رد مهاجرت اقوام آريايی به ايران فرضيه بومی و ايرانی بودن آنان را مطرح کرده اند جهت درج در شمالی ها برايم ارسال کردند . چون اين فرضيه حداقل برای من فرضيه تازه ای می باشد عليرغم مخالفتم با آن لازم ديدم برای اطلاع ديگران لينک آنرا در اختيار همه بگذارم / ر. اشکوری 
منبع سايت شمالی ها
|+| نوشته شده توسط برداد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386  |
 نغمه ی روسبی

بده آن قوطی سرخاب مرا
 رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که مسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
 چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

سیمین بهبهانی


 

 

|+| نوشته شده توسط برداد در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 مادر
 مادر منشین چشم ب ه ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیاران و مکن فکر پسر را
 بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو : او به کجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
 با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
 فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
 پیراهن من را به در خانه بیاویز
 تا مردم این شهر بدانند که ؟ بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
 جز نغمه آزادی شعری نسرودم
 اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
 هر چند که کولی صفت از من برمیده است
او پک چودریاست تو ناپک ندانش
 گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
 ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یک لاله وحشی بنشان بر سر مویش
 باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
 او عشق من است آه ... میاور تو به رویش

نصرت رحمانی

|+| نوشته شده توسط برداد در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 عباس معروفي
|+| نوشته شده توسط برداد در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 ازدواج موقت


«مصطفی پورمحمدی» وزير محترمکشور در اولين هم‌انديشی حجاب، مسئوليت ها و اختيارات دولت اسلامی:


«ترويج ازدواج موقت يكی از راه های رفع مشکل اجتماعي جوانان در زمينه ازدواج است ... اسلام، دين جامع و کاملی است و برای تمامی رفتارها و نيازها راهکار دارد كه ازدواج موقت، يکی از راهکارهای پاسخگوئی به نياز جوانان است که نبايد آن را تنها برای کامجوئی و سوءاستفاده دانست؛ بلکه می ‌توان از اين امر برای حل مشکلات اجتماعی جوانان هم بهره گرفت»


موجه ترين دليل بر ردراهکار پيشنهادی وزير محترم کشور را می توان مستند به اظهارات فاطمه آجرلو «مخبر فراکسيون زنان در پارلمان ايران» کرد.


آجرلو به درستی در گفت‌وگو با خبرگزاری ايسنا بر اين نکته ابرام داشته که:


اين واقعيتی بدون تعارف است که مُجردان به هيچ عنوان به بحث ازدواج موقت نپرداخته و اكثراً اين مردان متاهلند که به سراغ صيغه می ‌روند.


ادعای خانم آجرلو با آمار ازدواج های موقت ثبت شده در کشور همسوئی داشته و مجموعاً و به وضوح می توان استقبال بيشتر آقايان متاهل و بانوان مطلـّقه از «ازدواج موقت» را ملاحظه کرد.


رويکردها و راهکارهای اين چنينی در حل مشکل جوانان، هر اندازه متکی بر حُسن نيت و خيرانديشی و مصلحت خواهی مسئولين نسبت به جوانان باشد ليکن بدليل کم توجهی به جنس و ذات مطالبات غريزی و مقتضای سن جوانان محکوم به شکست است.


بر همين اساس تاکيد وزير کشور بر جدی گرفتن مسئله صيغه نزد جوانان را بايد به حساب «نگاه مردانه» ايشان و امثال ايشان به «امری جوانانه» گذاشت.


تجربه به قوت نشان داده متقاضيان ازدواج موقت در ايران بعضاً عاقله مردان متاهلی هستند که از اين سنت دينی صرفاً کامجوئی و ارضای جنسی را می طلبند در حالی که جنس و نوع نياز جوانان و نوجوانان به جنس مخالف به اقتضای مختصات نوبالغی شان انحصار به شهوت ندارد.


فهم يک دختر خانم و آقا پسر تازه بالغ در دوران جوانی از سکس فهمی رُمانتيک و عاشقانه است.


برای يک دختر و پسر جوان و نوجوان فرآيند يارگزينی از «ناز دلبر» تا مجاهدت «دلداده» و به کار بستن هزار و يک ترفند برای کسب نظر لطف و توجه و پسند «دلبر» از اصل تصاحب يکديگر لذت بخش تر است.


در اين بازی «خود» بازی شيرين تر از «فرجام» بازی است.


کمال و نقطه اوج اين بازی برای جوان و نوجوان در لحظه ای است که بتواند فرجام تمام شيطنت ها و بازيگوشی ها و ملامت کشی ها و نازکشی ها و رنجوری ها و خيابان گردی ها و نامه نگاری هايش را «ابتهاج» وار با پاسخ مثبت دلدارش فرياد کند که:


مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا 
سايه او گشتم و او بُرد به خورشيد مرا 
جان دل و ديده منم، گريه خنديده منم 
ياره پسنديده منم، يار پسنديد مرا 
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز 
کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا 
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من 
آينه در آينه شد: ديدمش و ديد مرا 
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او 
تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا 
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک 
گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا 
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند 
رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا 
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم 
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا 
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او 
باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا 
پرتو بی پيرهنم، جان رها کرده تنم 
تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا


ذات چنين بازيگوشی جوانانه ای از آنجا بر فرجام آن ارجحيت دارد که از بطن آن حس اعتماد بنفسی برای جوان می جوشد که ارزشی بيش از تصاحب يار را دارد.


دلداده در اين بازی قبل از تصاحب معشوق بدنبال اثبات صلاحيت و توان و شايستگی و قابليت خود در تصاحب معشوق است.


برای دلبر نيز تمام دوران نازکشی و تحسين گوئی عاشق و عشوه گری و کرشمه گری، شيرينی و لذت اين بازی را فراهم می کند.


بوسه عاشقانه برای چنين نوبالغان عاشق پيشه ای فراتر از ارضاء سکسی است.


در اين شبابی عاشقانه دختران و پسران به اقتضای سن خود اسير بازی و در کانون فضائی خود را می دانند تو گوئی زمين و کائنات زير پاهای ايشان می لرزد و جهان در تصاحب و تعلق ايشان است. خود را در کانون خلقت جهان می بينند و جز خود هيچکس را در اين جهان نمی بينند.


آقايان پورمحمدی و ديگر بزرگان چنين جوانانی گريزی از اين حقيقت ندارند که اين بازی را برسميت بشناسند همچنانکه در جوانی و نوجوانی خود هر کدام به اقتضای خرده فرهنگ و توان و سلايق خود اين دوران را گذرانديم.


می توان اين بازی را برسميت شناخت و بر توهّم جوانان از خود و دنيای رُمانتيک مقتضای سن شان ناخن نکشيد در عين حالی که قاعده آن بازی را بمنظور بهداشتی نگاه داشتن مناسبات جوانان بر اساس هنجارها و ارزش های بومی تعريف کرد.


دولتمردان در ايران برای حل مطالبات غريزی جوانان بجای توسل به راهکارهائی نظير ازدواج موقت می توانند بستر سالم چنان بازی های عاشقانه ای را برای جوانان فراهم کنند تا ايشان به سلامت و رضايت اين دوران طبيعی و اجتناب ناپذير عمر خود را بگذرانند.


بايد بستر سالم اين بازی عاشقانه را فراهم کرد. صيغه، متعه، ازدواج موقت بستر تمنيات شهوانی ميان سالان است. نياز جوان در چنين ايامی «رومئو و ژوليت» بازی است نه «دون ژوآن» گری. (با استفاده از گوشزد آقای نبوی)


حکومت و اولياء جوانان می توانند با «مديريت ريموت کنترلی» فرصت تجربه و خلق خاطرات خوش ايام جوانی را به فرزندان خود بدهند.


در غير اين صورت جوان با هر اندازه منع و دور شدن از اقتضائات احساسی و رُمانتيک چنين ايامی، از عشق و عاشقی و جنس مخالفش «تابوئی» خارج از اندازه و قواره های واقعی می سازد که به تبع آن رفتارش نسبت به آن «تابو» نيز خارج از اندازه و قواره طبيعی خواهد بود.


چهار سال قبل از کشته شدن «مجيد خوئی» فرزند آيت الله خوئی و رياست بنياد خوئی در لندن طی گفتگوئی با وی در نيکوزيای قبرس با تحيّـُر از مختصات منحصربفرد شيعيان خوجۀ مقيم انگلستان ذکری به ميان آورد از جمله اينکه خوجه ها در عبادتگاه اختصاصی خود در لندن، در کنار مسجد و نمازخانه مجلل خود يک «ديسکوتک» نيز ايجاد کرده اند با اين نيت که اسباب تفرج جوانان خود را در محيطی سالم فراهم کرده تا ضمن آنکه فرزندان خود را تحت کنترل و نظارت داشته باشند با تامين اسباب مشروع شادی ايشان، چشم طمع و ولع به تفرج گاه های ناسالم را در ايشان مرتفع کنند.


بر همين اساس چنانچه خانواده و جامعه فرصت عبور بدون بحران از ايام سبکسری و سبکبالی و تفرج طلبی و عاشق پيشگی جوانان را فراهم کند در آن صورت می تواند به سلامت روحی ايشان برای حضور موثر و با اعتماد بنفس در آينده جامعه خوش بين باشد و در آن صورت ايشان نيز بعد از افتادن از تب و هيجانات غريزی و طبيعی دوران جوانی به موقع پای خود را از آسمان ها به زمين گذاشته و خواهند فهميد خبر خاصی نبود!


فرآيندی است طبيعی و غريزی که برای همه جوان ها و نوجوان های طول تاريخ اتفاق افتاده و می افتد و خواهد افتاد و از آن به تعبير «عماد» تنها غبارغمی شيرين در حافظه ها می ماند آنجا که در فرجام لولی وشی عشاق می سرايد:


ای شعله عشق خانمان سوز


ای جان ده و جان ستان و جان سوز


هر چند که حاصل تو غم بود


قربان غمت روم که کم بود


داريوش سجادی


13خرداد86


|+| نوشته شده توسط برداد در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  |
 وصییت نامه داریوش کبیر
اینک که من از دنیا می روم، 25 کشور از آن امپراتوری ایران

است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان

درآن کشورها گرامی هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران

گرامی اند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در نگهداری این

کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در

کارهای داخلی آن ها دخالت نکند و مذهب آنان را ارجمند شمرد.
اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر

در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد

زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به دارایی نیز

هست. البته به یاد داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی

نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که از آن برندار

از این زرهنگام نیاز برداشت کن و سپس آنچه

برداشته ای به خزانه بر گردان.

مادرت آتوسا (دختر کوروش کبیر) بر گردن من

حق دارد پس پیوسته خرسندی او را را فراهم کن.

ده سال است که من در حال ساخت انبار غله در نقاط

گوناگون کشور هستم و روش ساختن انبارها را که از سنگ

ساخته می شوند و استوانه ای هستند در مصر آموخته ام و

چون انبارها پیوسته خالی می شوند حشرات در آن

جمع نمی شوند و غله در این انبارها چندین سال

می ماند بدون این که خراب شود و تو باید بعد از من

به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره

آذوقه ی دو یا سه سال کشور در آن انبارها موجود

باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از

غله موجود در انبارها برای خوار و بار استفاده کن و

غله جدید را به انبار ببر و اینگونه تو برای آذوقه

در کشور دغدغه نخواهی داشت

حتی اگر دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود.

هرگز دوستان و هم نشینان خود را به کارهای کشور

نگمار و برای آنها همان دوستی با تو کافیست و اگر

دوستان و هم نشینان خود را به کار های کشوری بگماری

و آنان به مردم ستم کنند و استفاده نادرست نمایند نمی توانی

آنها را مجازات کنی چون با تو دوستند و ناچاری آنها را ببخشی.

کانالی که من می خواستم بین رود نیل و دریای سرخ

به وجود آورم (کانال سوئز) به پایان نرسید و تمام کردن این کانال

از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را

به پایان رسانی و هزینه ی عبور کشتی ها از آن کانال نباید

آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها نخواهند از آن عبور کنند.


اکنون من سپاهی به سوی مصر فرستاده ام تا در این قلمرو

هماهنگی و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی

به سوی یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی،

با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیها بفهمان

که پادشاه ایران می تواند هر کسی را تنبیه کند.

سفارش دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو را

به خود راه نده، چون آفت پادشاهی است و به دور از مهربانی

دروغگو را از خود بران. هرگز سربازان را بر مردم چیره

مکن و برای این که آنها بر مردم چیره نشوند، قانون مالیات

را گذاسته ام که تماس سربازان با مردم را خیلی کم کرده است و

اگر این قانون را نگه داری سربازان با مردم تماس نخواهند داشت.


افسران و سربازان ارتش راخشنود نگه دار و با آنها

بد رفتاری نکن و اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نمی توانند

جنگ کنند و در میدان جنگ تلافی خواهند کرد حتی اگربه قیمت

کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها اینگونه خواهد بود که

دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا شکست خوری.

آموزش را که من آغاز کرده ام ادامه بده و بگذار مردمت

بتوانند بخوانند و بنویسند تا دانایی و هوش آنها بیشتر شود

و هر چه دانایی آنها بیشتر شود تو آسوده تر پادشاهی خواهی کرد.


همواره پشتیبان کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ کسی را

وادار نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به یاد

داشته باش که هر کس باید آزاد باشد تا از هر کیشی

که می خواهد پیروی کند.


پس از این که من زندگی را بدرود گفتم، بدن من را بشوی

و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در

تابوت سنگی قرار ده و در گور بگذار، اما گورم را نبند تا

هر زمان که وارد گور شوی و تابوت سنگی مرا آنجا ببینی

بدانی که من پدرت پادشاهی بزرگ بودم و بر 25 کشور

پادشاهی می کردم. تو نیز خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی

این است که بمیرد، خواه پادشاه باشد، خواه یک خارکن

و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند. هر زمان که وارد

قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، خودخواهی بر تو پیروز

نخواهد شد. وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو گورت

را نبندند و وصیت کن که پسرت گورت را باز نگه دارد

تا بتواند تابوتی را که تو در آن هستی ببیند.

هرگز خودت هم گواه و هم داور نشو، اگر از کسی گلایه ای

داری بپذیر یک داور بی طرف آن گلایه را رسیدگی کند

زیرا کسی که گواه دهنده است اگر داوری کند ستم کرده است.

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن

دست برداری کشورت رو به ویرانی خواهد گذاشت،

زیرا هنگامی کشوری آباد نمی شود به سوی ویرانی

می رود، در آباد سازی کشور؛ کندن قنات، ساخت جاده

و شهرسازی را با ارزش تر بدان.

بخشش و بخشندگی را فراموش مکن و بدان بعد از

دادگری برجسته ترین صفت پادشاهان بخشش است و

بخشندگی. ولی بخشش باید فقط زمانی باشد که کسی نسبت

به تو خطا کرده باشد و اگر به دیگری ستم کرده باشد وتو ببخشی ستم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای.

بیش از این چیزی نگویم؛ این سفارشها را در حضور

دیگران که اینجا هستند کردم تا بدانند من پیش از مرگ این

سفارشها را کرده ام. اینک بروید و مرا تنها بگذارید

زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است


|+| نوشته شده توسط برداد در پنجشنبه دهم خرداد 1386  |
 زندگي

 

چه فكر می كنی؟

كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته ايست زندگی ؟

در اين خراب ريخته

كه رنگ عافيت از و گريخته

به بن رسيده راه بسته ايست زندگی؟

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان ز هم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب دركبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است

تو با كدام باد می روی؟

چه ابر تيره ای گرفته سينه تو را

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدي

در اين درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در اين درشتناك ديولاخ

ز هر طرف طنين گام های رهگشای توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بيستون هنوز

صدای تيشه های توست

چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سربلند

زهی شكوه قامت بلند عشق

كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن

هنوز آن بلند دور

آن سپيده آن شكوفه زار ِ انفجار نور

كهربای آرزوست

سپيده ای كه جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی يك نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بيفتی از نشيب راه و باز

رو نهی بدان فراز

چه فكر می كنی ؟

جهان چو آبگينه شكسته ايست

كه سرو راست هم در او شكسته می نمايدش؟

چنان نشسته در کمين دره های اين غروب تنگ

که راه بسته می نمايدش

زمان بی كرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دميست اين درنگ درد و رنج

به سان رود

كه در نشيب دره سر به سنگ می زند ، رونده با ش

اميد هيچ معجزی ز مرده نيست ، زنده با ش!

   

 ه الف سايه

 

|+| نوشته شده توسط برداد در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 حرف اول

 

 ار امروز وبلاگم رو فعال میکنم  مقدمه ای هم علی الاصول باید بنویسم که فعلا امادگیش رو ندارم میگذارم برای بعد

 حالامی خوام برم اینجا

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط برداد در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 
 
بالا