تبليغاتX
بردیا
 درياچه گَهَر درلرستان

درياچه گَهَر در ميان رشته کوه اشترانکوه در استان لرستان ايران و در ارتفاع 2350 متري از سطح دريا در ‪ ۳۳‬كيلومتري جنوب شرقي دورود قرار دارد. اين درياچه که به نگين اشترانکوه معروف است يکي از زيباترين درياچه‌هاي طبيعي ايران به شمار مي‌رود.

اين درياچه از لحاظ زيست بوم و محيط طبيعي اهميت زيادي دارد و به علت نداشتن راه ماشين رو تا حد زيادي از خرابي و آلودگي به دست انسان به دور مانده است.

سرزمين زيباي من

مسيرپياده روي 5 ساعته تا درياچه

سرزمين زيباي من

 سرزمين زيباي من

 سرزمين زيباي من

 سرزمين زيباي من

 سرزمين زيباي من

 سرزمين زيباي من

 سرزمين زيباي من

چادر زدن در طبيعت را مي توانيد همين هفته با شب ماني كنار درياچه گهر آغاز كنيد كه اولين بار يك بانوي خارجي به اسم ايزابلا بي شاپ به ثبتش رسانده و در بسياري از نوشته ها اين درياچه هنوز به اسم دختر او «ايرنه» ناميده مي شود. گهر از زيباترين درياچه هاي ايران است كه با حدود يك و نيم كيلومتر طول و ۷۰۰ متر عرض و ۲۸ متر عمق در ۳۳ كيلومتري جنوب شرقي دورود با ارتفاع دو هزار و ۳۶۰ متر از سطح دريا در ميان منطقه حفاظت شده «اشترانكوه» واقع شده است.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/5/58/Alb2.jpg

 

|+| نوشته شده توسط برداد در چهارشنبه بیستم تیر 1386  |
 جنگ

اينجا فاو است.
بعد از عمليات والفجر 8، بعد از آزادسازي فاو سال 1364

چقدر چهره زشت و کريهي دارد اين جنگ

مي‌دونم عکسهاي تلخي‌ست و مي‌دونم هيچ مناسبتي نداره(البته از نظر شما) اما براي من دليلي در ارسال اين عکسها وجود داره...

عکسها برگرفته از سايت "جهانگير رزمي"، عکاس ايراني‌ست.

 

اميدوارم چنين روزهاي تلخي براي هيچ ملتي تکرار نشود... 

|+| نوشته شده توسط برداد در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  |
 گزارش تصویری/ آئینه شهر : نگاهی به عمارت مشیرالدوله پیرنیا -1
گزارش تصویری/ آئینه شهر : نگاهی به عمارت مشیرالدوله پیرنیا -1
عمارت مشیرالدوله از بناهای مشهور دوره قاجار می باشد که در زمان سلطنت ناصرالدین شاه ساخته شده و محل سکونت حسن پیرنیا مشهور به مشیرالدوله بوده است. این عمارت محل سکونت صدر اعظم و انشاء فرمان مشروطیت بود. این ساختمان در خیابان لاله زار نو کوچه پیرنیا یکم واقع شده و پژوهشگاه طب اسلامی و مکمل در این ساختمان مستقر شده است .

نمای جنوبی

نمای ورودی اصلی عمارت

نمای داخلی عمارت

درب ورودی ساختمان عمارت

اندرونی عمارت

|+| نوشته شده توسط برداد در شنبه نهم تیر 1386  |
 بیست و دومین نواده مولانا
 

 

اسین چلبی - esin çelebi

وقتی شنیدم خانم اسین چلبی Esin Celebi* بیست و دومین نواده مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) به ایران سفر می کند به هر دری می زدم تا او را ببینم . در ایران کمتر کسی از این مطلب خبر دارد که از نسل مولانا فرزندی باقی مانده است و شوق من به همین خاطر بود . چون بالاخره ایشان هم اگرچه هشتصد سال در خارج از ایران و قونیه ترکیه زیسته اند اما به هر حال به نوعی ایرانی محسوب می شوند.

جلال الدین باقر چلبی- Celaleddin Bakir Celebi

اسین چلبی Esin Celebi  فرزند جلال الدین باقر چلبی Celaleddin Bakir Celebi (+)است که در سال 2001 بدرود حیات گفت و اکنون در آرامگاه مخصوص چلبی ها در قونیه به خاک سپرده شده است. Esin Celebi تنها فرزند جلال الدین باقر چلبی نیست و یگانه پسر وی فاروغ همدم چلبی در حال حاضر مدیر بنیاد مولوی (+) در ترکیه است . وی هم اکنون به نوعی ریاست فرقه مولویه را هم بر عهده دارد و حفظ و نشر سنت خانواده چلبی ها بر عهده این خواهر و برادر است.

سفارت ترکیه مراسم افتتاح کتابخانه گولپینارلی ششم خرداد 1386

 خانم اسین چلبی که مسئولیت قائم مقام بنیاد جهانی مولوی در ترکیه را بر عهده دارد هفته گذشته برای شرکت درهمایش بزرگداشت عبدالباقی گولپینارلی (+) مولوی شناس ترک که به مناسبت هشتصدمین سالگرد میلاد ملای روم برگزار شد ، برای انجام سخنرانی در این همایش سفری به تهران انجام داد.

مراسم افتتاح کتابخانه گولپینارلی در سفارت ترکیه ششم خرداد 1386

خانم چلبی را دیروز (ششم خرداد ۱۳۸۶) در جریان افتتاح کتابخانه گولپینارلی (+)در سفارت ترکیه ملاقات کردم و گفتگوی کوتاهی با ایشان انجام دادم وخیلی مشتاق بودم بدانم ایشان در مورد ریشه های ایرانی خاندان چلبی چه می گوید . اگرچه نباید ازنظر دورداشت که این خانواده چند ملیتی است ومی توان آنها افغانی ، ایرانی ، ترک ، سوری وهمینطورکرد دانست . 

از اسین چلبی پرسیدم :

  • شما خود را ایرانی می دانید ؟
  • گفت : به این سوال جواب نمی دهم . همانطور که مولانا به هیچ قوم و ملیتی تعلق ندارد و پیام او جهانی است و او پدر همه ملت ها است من هم خود را اهل همه جهان می دانم.

این البته پاسخ رسمی او به عنوان قائم مقام بنیاد مولانا است و اگر فضای حاکم بر کشور ترکیه را در چند سال مجسم کنیم می بینیم که همین اندازه که دولت لائیک ترکیه اجازه می دهد چنین بنیادی در ترکیه فعالیت داشته باشد به نسبت یک دهه قبل اتفاق عجیبی است .

سماع فقرا ( دراویش ) semea

البته در واقع این بنیاد هم با دست و بال باز فعالیت نمی کند و تنها چیزی که خود مردم ترکیه از مولانا می دانند این است که قبر وی در قونیه است و رقص سماع به نوعی به وی مربوط است اما اینکه وی شاعر پارسی گوئی بوده و مثنوی ای ازوی باقی مانده به کلی به فراموشی سپرده شده است.

جلال الدین باقر چلبی - Celaleddin Bakir Celebi

جلال الدین باقر چلبی Celaleddin Bakir Celebi، پدر اسین چلبی Esin Celebi اما شخصیت بسیار محترم و دانشمندی بود . وی بزرگ طریقه مولویه و به قول عبدالباقی گولپینارلی وی مولوی زمان خود بوده است . او به همراه این مثنوی شناس برجسته با مجاهدت بسیار عمر خود را صرف نشر معارف مولوی و پیام متندرج در آثار وی می کردند.

مصطفی کمال آتاتورک

با بنیانگذاری ترکیه مدرن در سال 1922 (+) از سوی مصطفی کمال آتا تورک جمهوری لائیک ترکیه بسیار کوشید تا آنها را تحت فشارهای گوناگون از تلاش شان باز دارد و به این منظور گولپینارلی را از تدریس در دانشگاه منع شد و جلال الدین باقر چلبی را نیز بعد از تعطیلی "مولوی خانه" ها  و ممنوعیت هرگونه فعالیت برای طریقت مولویه از کشور تبعید کردند.

در آن زمان مولوی خانه ها مرکز اجتماع فقرا ( دراویش ) و نشر عرفان و آموزش الاهیات و مثنوی خوانی بوده . در ایران مشابه این مولوی خانه ها مکان هایی داریم که به ان خانقاه می گویند.

تمثال حضرت مولانا - movlana roumi

خلاصه اینکه به مرور فضا برای فعالیت خاندان چلبی به مرور باز می شود و با روی کار آمدن دولت اسلامگرای اردوغان بیشتر محدودیت های این طریقت عملا از میان می رود. و اگر امروز سفارت ترکیه در تهران کتابخانه خود را به نام گولپینارلی نام گذاری می کند و از فرزند مولوی بزرگ برای افتتاح آن دعوت می کند در حقیقت یک حرکت انقلابی انجام داده است.

گورجان تورک اوغلو - من و سرکار خانم اسین چلبی

  •  خانم اسین چلبی گفت : پدرم به چندین زبان دنیا تسلط داشت و زبان فارسی را بسیار دوست می داشت. او مدام اشعار مولوی را به زبان فارسی برای خود زمزمه می کرد در زمانی که در تنهایی خود نشسته بود اشعار دیوان کبیر می خواند.

koniye - قونیه مزار حضرت مولانا

از او می پرسم :

  • خانم چلبی چرا زبان مولوی این اندازه مهجور است ؟
  • می گوید : چه کنیم ؟ ... حرف مولوی در حقیقت همدلی است . زبان مثنوی هم زبان دل است . مهم نیست که چه زبانی . من از شما می پرسم که آیا غیر فارسی زبان ها نمی توانند مثنوی بخوانند ؟
  • در پاسخ خانم چلبی – اگر چه می دانم دلش می خواهد اوضاع به گونه ای دیگر باشد – می گویم : بله هماهنطور که شما می گوئید همدلی از همزبانی بهتر است.

سماع

اما در مورد وجه تسمیه چلبی ( çelebi) هم باید گفت که آنها ازنسل فرزندان حسام الدین چلبی فرزند بلافصل مولوی هستند. چلبی در زبان ترکی به  معنی بزرگ ، آقا و سروراست که لقب حسام الدین بزرگترین فرزند ذکور مولانا محسوب می شده است. آنها غالبا در شهر حلب سوریه ساکن بوده اند و بیشترین تمرکز طریقت مولویه بوده است.

خاندان چلبی همانطور که اشاره کردم واقعا چند ملیتی است و البته نسبتی فامیلی هم با چلبی های عراق که عرب و شیعه هستند ، دارند . خاندان معظم چلبی ها شجره ی انسابی (+) دارند که رابطه آنها تا حسام الدین چلبی فرزند مولانا را نشان می دهد.

پی نوشت : -----------------------------------------
* اسین به معنی نسیم صبحگاهی است.

 


––––––––––––– پی نگار–––––––––––––
مزارمولانا در قونیه

با احترام به حضرت مولانا ، فصل آغازین مثنوی معنوی مولوی را که به نی نامه مشهوراست با استناد به نسخه تصحیح نیکلسون و چاپ کلاله خاور در این جا می خوانیم :

مولانا جلال الدین محمد بلخی

بشنو این نی چون شکایت می ‌کند

 

از جدایی ها حکایت می‌ کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

 

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

 

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

 

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست

 

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

 

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

 

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

 

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

 

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

 

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

 

قصه‌های عشق مجنون می‌ کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست

 

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

 

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

 

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

 

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

 

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

 

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

 

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

متن کامل مثنوی را از این جا بخوانید+
نی نامه را از اینجا بشنوید+
مولوی شناسان جهان هم این جا با هم قرار می گذارند+

This album is powered by BubbleShare - Add to my blog
|+| نوشته شده توسط برداد در شنبه نهم تیر 1386  |
  15نفر از افرادي كه از سال 1950 تاكنون جهان ما را دستخوش تحولاتي شگرف كرده‌اند،

فوربس در تازه‌ترين گزارش خود، به معرفي 15نفر از افرادي كه از سال 1950 تاكنون جهان ما را دستخوش تحولاتي شگرف كرده‌اند، پرداخته است در اين فهرست، در كنار كساني چون مخترعان شبكه جهاني اينترنت و ريزتراشه اسم ميخاييل گورباچف به عنوان پايان‌بخش كمونيسم و اسم ميلتون فريدمن بنيان‌گذار سياست‌هاي اقتصادي جديد به چشم مي‌خورد.

تيم برنرز- لي
مخترع شبكه جهاني اينترنت

تيم برنرز-لي براي اولين بار شبكه جهاني اينترنت را در سال 1998 طراحي كرد و اولين مرورگروب،‌ ويرايشگر و پايگاه خدمات رساني اينترنتي را به راه انداخت.اين تكنولوژي‌ها كه بعدها تا حدود زيادي دستخوش تغيير شدند، توانستند شيوه خلق اطلاعات و استفاده از آنها را متحول سازند و انقلابي اطلاعاتي را در جهان ما رقم زنند.

فرانسيس كريك، جيمز واتسن، رزاليند فرانكلين
كاشف ساختار دي ان اي
فرانسيس كريك انگليسي و همكار آمريكايي او جيمز واتسن در سال 1935 موفق به يكي از بزرگترين كشف‌هاي تاريخ علم بشر شدند. آنها توانستند ساختار مولكولي دي ان اي را به درستي رمز گشايي كنند. البته آنها نمي توانستند بدون دانشمند انگليسي ديگري به نام رزاليند فرانكلين كه تصاوير اشعه ايكس او به آنها كمك كرد ساختمان نردباني شكل و درهم پيچيده دي ان اي را كشف كنند.واتسن بدون آگاهي رزاليند و به صورت اتفاقي توسط اشعه ايكس او توانست اين ساختار را مشاهده كند. فرانكلين كه براي دريافت تصاوير اشعه ايكس خود را در معرض سطح خطرناكي از اشعه ايكس قرار داد، در سال 1958و در سن 37سالگي بر اثر سرطان در گذشت. همكار او مريس ويلكينز هم كه در جايزه نوبل پزشكي سال 1962 با واتسن و كريك شريك بود به همين سرنوشت دچار شد.

ميلتون فريدمن
بنيانگذار بازارهاي آزاد

حمايت ميلتون فريدمن،‌ اقتصاددان از ماليات كم،‌ محدوديت تصدي‌گري دولت و بازارهاي آزاد از طرح يك تئوري در دهه 60 آغاز شد و به محوريت سياست‌هاي اقتصادي آمريكا در دوران رياست‌جمهوري ريگان رسيد.فريدمن به خاطر طرح اين بحث شهرت دارد كه رشد ثابت و متعادل در عرضه پول منجر به رشد اقتصادي ثابت خواهد شد و تورم ثمره آن است كه پول بيش از حد زياد، كالاهاي بيش از حد كمي را به دست دهد. او برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال 1976 شد.

ميخاييل گورباچف
پايان‌بخش كمونيسم
پس از آنكه ميخاييل گورباچف در سال 1985، دبيركل حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي سابق شد، موضوعاتي چون «گلاسنوست» (فضاي باز) و «پرسترويكا» (اصلاحات) را مطرح ساخت. اين اقدام او آغازي بود براي پايان كمونيسم و جنگ سرد. اما اولين تلاش او در اصلاحات به عنوان دبيركل با شكست مواجه شد. او تلاش كرده بود مصرف مشروبات را متوقف سازد.

جك كيلباي و رابرت نويس
مخترع ريز تراشه

كيلباي و نويس هر يك به طور جداگانه يك مدار تركيبي را در سال 1959 اختراع كردند. اين اختراع پيش از آن يكي از بزرگ‌ترين موانع بشر در دستيابي به كامپيوترهاي سريع‌تر و قوي‌تر بود. ريزتراشه‌ آنها انقلابي را در كوچك‌سازي تكنولوژيكي به وجود آورد. اگرچه گيلباي اختراع خود را زو دتر معرفي كرد و جايزه نوبل را دريافت كرد، اما اين تراشه‌هاي سيليكوني نويس بود كه بيشتر مورد پسند واقع شد. نويس شركت اينتل را در سال 1968 تاسيس كرد و اين شركت امروز بزرگ‌ترين توليد كننده نيمه‌هادي‌ها در جهان است. در همان سال كيلباي موفق به ساخت اولين ماشين‌حساب شخصي در جهان شد.

پائول لاوتربر و پيتر مانسفيلد
مبدع تصويربرداري صوتي- مغناطيسي يا آم‌آر‌آي
لاوتربر و مانسفيلد موفق به دريافت جايزه نوبل پزشكي در سال 2003 شدند. آنها اين جايزه را به خاطر اختراع دستگاه تصويربرداري صوتي – مغناطيسي بردند. اين دستگاه كه همه آن را با نام آم‌آر‌آي مي‌شناسند، به جراحان اين امكان را مي‌دهد كه داخل ارگان‌هاي نرم بدن را بدون شكافتن آنها يا در معرض اشعه ايكس قرار دادن بيمار مشاهده كنند.

جورج لوكاس
سازنده فيلم جنگ ستارگان
جورج لوكاس فيلمساز شركت نور و تصوير اينداستريال را در سال 1975 تاسيس كرد تا تخيل خود از جنگ ستارگان را به زندگي واقعي ما وارد سازد. شركت او موفق شد جلوه‌هاي تصويري را در صنعت فيلمسازي متحول كند. تكنيك‌هاي پيشرفته دوربين‌هاي كنترلي و تصويرسازي رايانه‌اي او انقلابي را در دهه 80 ميلادي رقم زد و شايد مهمتر از همه اينكه عزم جورج لوكاس در ايجاد تحولي در فيلمسازي به اقتصاد صنعت فيلمسازي معنايي تازه بخشيد.

ملكوم مك لين
مبدع كانتينر كشتي‌ها

اين كارآفرين صنعت كشتي‌سازي يك ايده بزرگ داشت: اگر جرثقيل‌هاي بزرگ مي‌توانستند كل بخش يدك كاميون را به يك كشتي منتقل كنند به جاي آنكه از روش وقت‌گير و پرهزينه تخليه و بارگيري تدريجي كشتي استفاده شود بهره‌وري كار بسيار بيشتر خواهد شد.خلاقيت او توانست كانتينر كشتي‌ها را به سطح استاندارد برساند و اقتصاد جهاني را متحول سازد.

گريگوري پينكس، چانگ و جان راك
توليدكننده اولين قرص كنترل جمعيت
در سال 1953 پينكس و همكارش مين چوئه چانگ ثابت كردند كه هورمون‌ها مي‌توانند از آبستن شدن حيوانات جلوگيري كنند.مطالعه مشابه‌اي هم توسط دكتر جان راك در دانشگاه هاروارد در حال انجام بود و او نيز به پينكس پيوست تا آزمايشات لازم را در مورد انسان در سال 1956 انجام دهند. در سال 1960 سازمان غذا و داروي ايالات متحده آمريكا اولين قرص ضدبارداري را كه انوويد نام داشت تاييد كرد.

 
|+| نوشته شده توسط برداد در شنبه نهم تیر 1386  |
 مهستي

شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم

ترانه ها گاهي اوقات ماندگارترين بخش حافظه آدم هستند، بخشي از حافظه که بدون هيچ زحمتي به ياد مي آيند و زير لب تکرار مي شوند و مي تواني آنها را هزار بار بخواني و در کنار هر ترانه کلي يادگارهاي ذهني از خاطرات خوب و بد زندگي است که همراه با کلمه ها و آهنگ ترانه در ذهن مي آيند و با آن مي تواني بخندي و گريه کني و به شانه هايي فکر کني که براي گريه کردن کم آورده اي.

هايده وقتي رفت، اين ترانه را براي ذهن همه ما فارسي زبانها به يادگار گذاشت و گذاشت تا در آن روزهاي سخت دلتنگي بتوانيم زمزمه کنيم که شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم... امروز خبر مرگ مهستي را شنيدم و بي اختيار يادم افتاد که مهستي اين ترانه هايده را پس از مرگ خواهرش براي او خوانده بود. گاهي اوقات فکر مي کنم ترانه خوانان جزو مهم ترين انسانهاي زندگي ما هستند، کساني که مي آيند و در حافظه ما و دل ما مي نشينند و انگار که هيچ مرگي نمي تواند ترانه را بميراند. گاهي مي شود « آسمون با من و تو قهره ديگه» را به ياد آورد و زير لب خواند و به آسماني که با من و تو قهر کرده است فکر کرد.

گاهي مي شود زير لب گفت: وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره و به بيست سالگي برگشت و به روزهاي تبداري فکر کرد که گاهي شيرين ترين خاطره ايست که مزمزه مي کنيم. مي شود چشم را بست و به عزيزي فکر کرد و زير لب خواند که کي اشکاتو پاک مي کنه شبها که غصه داري....

مهستي ديروز رفت، صدايش هميشه در حافظه ما خواهد بود و هميشه مي توانيم بخوانيم که اين دل و دل و دل کشت منو. (دوم‌دام.کام ، ابراهيم نبوي)

|+| نوشته شده توسط برداد در شنبه نهم تیر 1386  |
 بردیا

 

بردیا پسرم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط برداد در دوشنبه چهارم تیر 1386  |
 ایران در زمان هخا منشی
|+| نوشته شده توسط برداد در دوشنبه چهارم تیر 1386  |
 سگ، شعر، و گیتار
من که پولی در بساط نداشتم
رفتم به ساحل، و بهترین قایقو برداشتم.
چه کار دیگه‌ای میتونه بکنه
یکی که پول نداره
جز این که بره ساحل، و بهترین قایقو برداره!؟]

[اگه لازم بشه
با یک قایق کاغذی دخترکم را می‌برم
به کلبه‌ای که می‌خرم توی کوهستون
با فروش سگم، شعرم، و گیتارم.

اونجا دوتائی زندگی می‌کنیم
مزرعه‌ی کوچکی می‌سازیم
میوه‌هاشو می‌فروشیم
تا با پولش سگمو، گیتارمو، و شعرم رو پس بگیریم!]

[می‌خوام برات خاطره‌ای بگم
از یه مردی که می شناسمش
که همش با یاد تو زندگی می‌کنه.
توی جاده دیدمش
و با هم مثل برادر شدیم
و ازش خواستم سوار اسبم بشه و بام بیاد.

و برادر جاده‌ایِ من
تو بازار هی شراب می‌خورد و شراب می‌خورد،
و من این دو بیت رو شنیدم که می‌خوند:
«اسم معشوقم ستاره است
و همه‌ی کهکشان فقط مال اونه».]

( یک ترانه‌ی فلامنکوی )

|+| نوشته شده توسط برداد در دوشنبه چهارم تیر 1386  |
 برگ تاریخ



پروفسور حسابي...!
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.



احترام به پدر
شاپور اول؛ شاهنشاه ساساني سه سال نخست پادشاهي خود را بدون تخت و تاج گذرانيد: پدرش اردشير بابكان - كه پادشاهي را به پسرش واگذاشته؛ خود عزلت گرفته بود- زنده بود و شاپور به احترام نام پدرش ؛ در اين سه سال تاجگذاري نكرد.(241-224)
(تاريخ مردم ايران/زرين کوب)

زماني مهدي بيگ شقاقي در وصف آغامحمدخان قاجار يك رباعي گفته بود كه:
نه جود ترا كه وصف عاليت كنم
نه فهم تو را كه حرف ؛حاليت كنم
نه ريش تو را كه ريشخندت سازم
نه خا.. تو را كه خا.. ماليت كنم
دستور توقيف مهدي بيگ خيلي سريع صادر شد و او به حرم عبدالعظيم پناه برد و بست نشست. البته كسي را گستاخي آن نبود كه متعرض بست نشيني شاعر شود؛ ولي آغامحمد خان گروهي را گمارد تا به محض خروج مهدي بيگ او را دستگير كنند. شاعر بينوا در بست ماند تا زماني كه جسد آغامحمد خان را از تفليس به ري آورده؛ طواف دادند. آنگاه از بست خارج شد.
( كلاه گوشه نوشين روان/ باستاني پاريزي)

بوران ( دختر حسن بن سهل) با مامون عباسي ازدواج كرد. در شب عروسي او ؛ مادربزرگ او در طبقي تكه هاي موم را به شكل مرواريد ساخته درون هريك كاغذي قرار داده بود ؛ بر كاغذ نام روستايي نوشته. زماني كه مامون به ميان سراي عروس رسيد؛ اين طبق را به پاي مامون ريختند و از اطرافيان مامون هركه مرواريدي به چنگ آورد؛ قباله روستاي ياد شده در كاغذ درون موم -مرواريد را به او فرستادند.
( تاريخ ايران/ زرين كوب)

زماني كه سرتيپ آزموده در محاكمه مصدق گفت " آدمي چون مصدق كه از صداي تفنگ مي ترسد و خدمت نظام انجام نداده است؛ چه دليل داشته كه سمت وزير دفاع را اشغال كند؟" مصدق جواب داد: " توهين نكن آقا! نه تنها از صداي تفنگ نمي ترسم؛ بلكه يك دولول دارم و حتي در احمدآباد يك كبوتر هم با آن زده ام و حالا هم اگر تفنگ بدهيد از اين نظاميهاي شما بهتر مي توانم به هدف بزنم."
(مصدق در محكمه نظامي/ جليل بزرگمهر)

در جنگ ايران و ليدي ( كورش كبير و كرزوس) در سخت ترين موقعيت؛ زماني كه پارسيها در اثر حملات مصريها ( كه جوشن پوش بودند) عقبنشيني آغاز كردند؛ كورش ملول شد و از پشت سر دشمن به سپاه مصريهاي حاضر در سپاه كرزوس حمله برد. اين حركت موفقيت آميز درآمد ولي در اين بين؛ يكي از مصريها كه لگدكوب اسب كورش شده بود؛ شمشير خود را به شكم اسب فرو برد و كورش از اسب افتاد؛ در حالي كه توسط دشمن شناخته شده بود. در اين وانفسا؛ يك سرباز ايراني ( از گارد كورش) از سر جان برخاست و از اسب پياده شد و كورش را بر اسب خود نشانيد. كورش سوار شد و چند تن ديگر نيز رسيدند و مصريان را عقب راندند. سپاه ليدي در هم شكست و سارد تصرف شد. آن سرباز به راستي گمنام نيز كشته شد.
(ايران باستان/ پيرنيا)

درستکاري سربازان شاه عباس
از سفرنامه پيترو دلاواله:
"...سربازان شاه (عباس كبير) به حدي درستكار و خوشرفتارند كه مردم دهكده هاي ايران بر خلاف رعاياي كشورهاي اروپا؛ هنگام لشگركشي از پيش ايشان نمي گريزند. بلكه بر خلاف؛ براي سپاهيان خوراكيها و هداياي گوناگون مي آورند و با كمال گشاده رويي و خرسندي نصرت و پيروزي ايشان را از خدا مي خواهند. زيرا مي دانند كه سربازان شاه يغماگر نيستند و از ايشان به هيچكس آزار و مزاحمتي نخواهد رسيد. من به چشم خود ديدم كه در بيابانها و راههاي خلوت؛ سربازان از رعايا ميوه و چيزهاي ديگر مي خريدند و هيچيك تخطي به اموال مردم نمي كرد."

؟؟؟
در سال 910 هجري قمري؛ هنگامي كه شاه اسماعيل بهادر سرسلسله صفوي در يزد بود؛ از سلطان حسين ميرزاي بايقرا نامه اي به او رسيد كه فتح عراق و فارس و كرمان را به شاه تبريك گفته بود. در اين نامه سلطان تيموري او را به جاي شاه اسماعيل؛ ميرزا اسماعيل ( چنانچه در خاندان تيموري رسم بود) خطاب كرده بود. پادشاه صفوي اين خطاب را توهيني به خود شمرد و به اين بهانه به شهر طبس ( كه در حوزه حكومتي سلطان حسين بايقرا بود) تاخت و هفت هزار تن از مردم آنجا را به جرم سني بودن از دم تيغ گذرانيد.
(زندگاني شاه عباس اول/ نصرالله فلسفي)

مصدق و قرارداد نفت
احسان نراقي از قول علي پاشا صالح نقل مي كند كه:
در بهمن ماه سال 1331 به اتفاق هاندرسون سفير امريكا در تهران نزد دكتر مصدق رفته و هفت ساعت تمام متن پيش نويس آخرين قرارداد نفت را (ميان انگلستان و ايران و به ميانجيگري امريكا) كه گويا قرارداد بسيار مناسبي نيز براي ايران محسوب مي‌شده است ؛ بررسي مي كنند. اما فرداي آن روز كه قرار بوده است كه قرارداد امضا شود؛ مصدق ميگويد من از عقيده ديشبم برگشته‌ام و نمي‌توانم اين فرارداد را پاراف كنم. و به اين ترتيب مذاكرات قطع مي شود.
گويا اين شكست در مذاكرات ؛ امريكاييها را به اين نتيجه مي رساند كه مصدق تحت نفوذ كمونيستها است و قابل اعتماد نيست.
(آن حكايتها/ احسان نراقي)

اعراب و منافع مشترک
در يادداشتهاي علم روز شنبه 1349/3/31 مي خوانيم كه:
سفير اسرائيل نزد علم آمده بود و اظهار نگراني از نزديكي اعراب و ايران كرده بود. علم نيز خود به شاه مي گويد: چرا بايد اين همه به طرف اعراب برويم؟ ما مسلمانيم و اين اعراب خود را اول عرب و بعد مسلمان مي دانند...شاه مي گويد آخر با اعراب منافع مشترك داريم. و علم باز مي گويد درست ولي اين عربها هرگز به منافع مشترك ارج نمي‌گذارند.

اولتيماتوم به استالين
ترومن فاش كرده است كه در سال 1946 ميلادي دو بار به استالين تلگراف فرستاده است و به او درباره ايران اولتيماتوم داده است. بار اول ماه مارس سال 46 درباره تخليه ايران از نيروهاي شوروي : اين تلگراف متضمن اين اخطار بوده است كه در صورت عدم خروج شوروي؛ آمريكا نيز دوباره به ايران نيرو ارسال خواهد كرد و بار دوم دسامبر همان سال هنگام حمله ارتش ايران به آذربايجان : اين تلگراف متضمن تهديد استفاده از بمب هسته اي بوده است ( شوروي هنوز صاحب بمب هسته اي نبود). گويا استالين كه پيشتر بي پروايي ترومن را در استفاده از اين بمب بر فراز شهرهاي ژاپن ديده بود؛ اين تهديد دوم را براستي جدي گرفت.
(پدر و پسر/ محمود طلوعي)

خسرو پرويز و روياي صادقه
خسرو پرويز پادشاه ايراني شبي در خواب ديد كه دودمان ساساني در زمان يكي از پسران يا پسران وي و يا از خون پسران وي نابود خواهد شد. پس از مشورت با ستاره شناسانش٬ پسرانش را كه ۱۷ تا بودند در قلعه اي با تمامي نعمات بدون زن اسير كرد تا پادشاهي پس از او به ديگر شاهزادگان ساساني كه از خون او نبودند برسد٬ پس از مدتي فرزند ارشدش شيرويه همان كه پس از كشتن خسرو پرويز بر جاي پدر نشست٬ از شيرين بانوي ايران خواست تا براي وي همسري فراهم كند٬ وي نيز كه از رنج پسران آگاه بود٬ شاهزاده اي از كشواد (استخر) براي وي در لباس مردانه به قلعه فرستاد و موبدي را نيز براي پيمان زناشويي آن دو مخفيانه فرستاد٬ همان شب دختر از شيرويه باردار شد و فرزندي از آن دو حاصل شد٬ خسرو پرويز از خيرگي آن پسر بچه به شگفت آمد و پس از كنكاش از داستان آگاه شد. با خواهش شيرين كودك از مرگ رهايي يافت و به خاندان مادري سپرده شد. نام وي در نزد پدرخوانده اش غباد بود. پس از چندين شاهزاده ساساني و گذشت سال ها او به پادشاهي رسيد و نام راستين خود را يافت كه همانا يزدگرد بود و در زمان وي پادشاهي ساساني درهم شكسته شد.
(شهربانو / رحيم زاده صفوي)

اينم از زرنگي هاي رضاخان
گويا روزي رضاشاه را با چند آخوند ( پيش از واقعه مسجد گوهرشاد و در اوايل اختلافات دولت و روحانيت) ملاقاتي افتاد. شاه پهلوي ) كه بر خلاف ضعف سوادش بسيار با ذكاوت و تيزهوش بود)؛ حضرات علما را اينگونه از گله گزاري منصرف كرد كه پرسيد: " حضرات محترم؛ شما متقي تر و با سوادتريد يا شيخ بهايي؟" البته همه جواب دادند شيخ بهايي.
باز پرسيد "من عادلترم يا شاه عباس؟" باز هم البته پاسخ شنيد كه قبله عالم!
پس گفته بود " خوب معلوم شد من از شاه عباس بدتر نيستم و شما.... هم از شيخ بهايي عالمتر نيستيد. حال چطور مي شود كه شيخ بهايي توانسته باشد با شاه عباس بسازد و شماها نتوانيد با من بسازيد؟"
(نون جو/باستاني پاريزي)

جواب کورش
زماني كه كورش كبير ؛ كرزوس پادشاه ليدي را مغلوب ساخت؛ فريزي ها و ساير طوائف آسيايي مطيع كورش گرديدند. اما ايونيها (يونانيان ساكن آناتولي) كه در جنگ يادشده بيطرفي اختيار كرده به هيچكدام از طرفين كمك نكرده بودند؛ از روي استيصال از دولت يوناني اسپارت كمك خواستند. اسپارتيها كه گويي هنوز كورش را نشناخته بودند؛ به فرستادن سفيري به نزد او اكتفا كردند و از روي نخوت از او خواستند كه متعرض بلاد يوناني نشود و الا مورد خصومت اسپارت قرار خواهد گرفت. پادشاه بزرگ كه آداب گفتگو را بهتر مي دانست؛ ضمن ابراز تشكر بابت اخطار؛ گفت: "بپرهيزيد از روزي كه به جاي دلسوزي بر احوال ايوني ها؛ بر مصائب خود نوحه گري نماييد!"
(تاريخ ايران/سرپرسي ساكس )

بردياي دروغين و داريوش
كوروش بزرگ از همسرش آتوسه (آتوسا) كه دختر پادشاه ماد بود٬ دو فرزند ۲ قلو داشت كه يكمي كه چندين دقيقه زودتر از دومي به دنيا آمد نامش كمبوجيه و دومي نامش برديا بود٬ و كمبوجيه فرزند ارشد كوروش شد. پس از درگذشت كوروش٬ كمبوجيه به پادشاهي رسيد و در يورش به مصر و پيروزي در آن٬ ۷ سال از ايران دور بود و در اين مدت شايعه اي بر سر زبان ها افتاد كه وي كشته شده است و از آنجا كه برديا به فرمان كمبوجيه هميشه يك ماسك بر صورت داشت تا در بين مردمان با كمبوجيه اشتباه نشود٬ توسط گئومارت كشته شد و وي كه يك كلاه بردار بزرگ بود خود را به جاي او معرفي كرد و مردمان او را باور كردند٬ وي آيين بت پرستي را دستور مي داد و ماليات هاي بيهوده از مردم مي گرفت و پايتخت خود را در هگمتانه (همدان) قرار داد. پس از مرگ مشكوك كمبوجيه در سوريه٬ داريوش پسر ويشتاسب كه يكي از سپهبدان ارتش ايران بود در بازگشت به ايران از تغيير رفتار ايرانيان شگفت زده شد و با هوشياري خود و كمك بزرگان كشور او را رسوا كرد٬ و آيين هاي پيشين را دوباره برقرار ساخت و ماليات ها را برچيد و كشور را كه سر به شورش گذارده بود آرام كرد و بزرگان كشور او را به جاي < بردياي دروغين > به پادشاهي ايران برگزيدند.
(سرزمين جاويد / ذبيح الله منصوري)

از عجايب تاريخي آنكه زماني كه مشتاقعلي شاه را با لطفعلي خان زند ملاقات افتاد. گويا لطفعلي خان با اشاره به زيبا رخساري مشتاق؛ در غياب وي گفته بود : اين جوان كه پير دراويش است هنوز شايسته عمل خلوت است. و همين عملي كه وي به جسارت درباره مشتاق سخنش را گفته بود؛ پس از دستگيري و توسط لشگر قاجار و به دستور خان قاجار؛ با وي كردند.
(باستاني پاريزي/ با دردكشان هركه درافتاد)

دين ستيزي
هرچند مستقيما به تاريخ ايران مرتبط نيست:
گويا در هنگام اوج اختلافات ناپلئون با كليساي كاتوليك؛ روزي ناپلئون به يكي از كاردينالهاي فرانسوي مي گويد:" جناب كاردينال بگو كشيشها كوتاه بيايند. من كه نصف عالم را تسخير كرده ام؛ مي توانم همه كليساهاي شما را خراب كنم و ريشه دين را درآورم "
كاردينال با خونسردي جواب داده بود:"عاليجناب! خود ما كشيشها هم 18 قرن است كه در همين تلاشيم و از عهده بر نمي آييم"

جنگ ايران و روم
هنگامي كه قباد پادشاه ساساني از ژوستنوس درخواست كرد كه فرزندش خسرو را به فرزندخواندگي بپذيرد تا در صورت نياز امپراتور روم حامي تخت و تاج خسرو پس از مرگ قباد باشد" در ابتدا امپراتور روم اين درخواست را راهي براي هرچه بيشتر نزديك شدن دو امپراتوري دانست و آمادگي خود را براي پذيرش اين درخواست اعلام كرد. اما مشاور مخصوص ژوستينوس" پروكلوس با استدلالي ساده او را ازعواقب اين فرزندخواندگي برحذر داشت:
"اگر رسوم و قوانين اقوام مختلف...با يكديگر فرق دارد" در اين يك مورد همه با هم موافقند كه ميراث پدر از آن پسر است اين فرزندخواندگي به معناي الحاق روم به ايران تحت پادشاهي خسرو خواهد بود "
اين نكته سنجي موجب شد كه امپراتور روم پيشنهاد شاهنشاه ايران را رد كند و اين خود موجب آغاز جنگ تازه اي ميان ايران و روم گرديد.
(جنگهاي ايران و روم/پروكوپيوس)

يهودي دورغگو و مسلمان درستکار
مخبرالسلطنه هدايت ماجرايي را نقل مي كند كه هرچند با توجه به تاسيس دادگستري و ... در زمان رضاشاه؛ پذيرش چنين داستاني بسيار سخت است ولي از آنجاييكه هدايت خود از نزديكان رضاشاه بوده است؛ به هر حال ممكن است:
يهوديي سيصد تومان گم كرده بود؛ مسلماني پيدا. به قوت ايمان برد به شهرباني داد. يهودي براي اينكه مشتلقي ندهد گفت پول من پانصد تومان بود. كشمكش شد. شاه طرفين را خواست. به حضور رفتند. به يهودي فرمودند چه گم كرده اي؟ گفت پانصد تومان به مسلمان گفت چه پيدا كرده اي؟ گفت سيصد تومان. فرمودند اين سيصد تومان مال تو ( مسلمان) پانصد تومان يهودي هم هروقت پيدا شد برود بگيرد!!!
(خاطرات و خطرات/ مخبرالسلطنه)

چه بخوري چه نخوري به جهنم مي روي
يك وقت شيخ محمد تقي ثقه الاسلام از روحانيون كرمان بيمار شده بود و نزد دكتر دادسن (پزشك انگليسي كه تا آخر عمر در كرمان زندگي كرد) مي رود. دكتر معاينه مي كند و نسخه مي نويسد و دارو را نيز خود آورده به ثقه الاسلام داده بود. او ضمن تشكر مي پرسد آقاي دادسن نكند اين دارو معجون الكلي داشته باشد؟ دكتر پاسخ مي دهد احتمالا دارد. باز مي گويد : خوب من روحاني چگونه چنين دوايي بخورم؟ مي ترسم به جهنم بروم. دكتر به سادگي پاسخ مي دهد: جناب شيخ اگر نخوريد زودتر به آنجا خواهيد رسيد!
(جامع المقدمات/ باستاني پاريزي)

نميدونم اينو به چه عنواني بزارم! قديميا خوب گفتن که:" چوب خدا صدا نداره وقتي بخوره دوا نداره".
روايتي است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فيروز ) كه زماني كه حاكم كل كرمان و اطراف بود؛ يكي از ياغيان بلوچ ( سردار حسين خان) را دستگير كرده؛ در كرمان زنداني ساختند. پسر جوان سال اين ياغي نيز همراه او دستگير شده در همان زندان و زير يك غل با پدر بود. طفلك در زندان مبتلا به ديفتري مي شود. سردار بلوچ از زندانبانان التماس مي كند كه بچه بيمار را از زندان خارج كنند تا بلكه معالجه شود. فرمانفرما نمي پذيرد. سردار توسط افضل الملك كرماني كه از نزديكان فرمانفرما بود؛ خواهش خود را از حضور فرمانفرما تكرار مي كند. فرمانفرما نمي پذيرد. افضل مي گويد كه سردار حاضر است پانصد تومان قرض كند و پيشكش دهد تا فرزندش را از پيش چشمش خارج كنند. فرمانفرما نمي پذيرد. افضل به آخرين حربه متوسل مي شود كه: " آخر خدايي هست! پيغمبري هست! ظلم است كه پسري چنين رشيد در برابر چشم پدرش زير كند و زنجير بميرد و كسي به دادش نرسد. اگر پدر گناهكار است؛ باري پسر كه گناهي ندارد." ناصرالدوله باز جواب نفي مي دهد كه: "فرمانفرماي كل مملكت كرمان؛ انتظام مملكت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسين خان بلوچ نمي فروشد." همانروز فرزند سردار بلوچ در پيش چشم اشكبار پدر خود جان مي دهد.
يكي دو روز بعد؛ يكي از محبوبترين فرزندان فرمانفرما به ديفتري مبتلا مي شود. اطبا هرچه جهد مي كنند؛ سودي نمي بخشد. به دستور ناصرالدوله فرمانفرما؛ پانصد گوسفند در كرمان و ولايات اطراف قرباني كرده و به فقرا مي بخشند. ولي باز افاقه نمي شود و كودك؛ پسر فرمانفرما نيز جان مي دهد. فرمانفرما چنان مغموم مي شود كه تا چند روز پي در پي مويه مي كرد و موي مي كند و هيچكس را نمي پذيرفت. خانواده او كه اين حالت روحي او را مي بينند؛ از افضل الملك مي خواهند كه به ديدن او رود تا بلكه او را به خورد و خوراك بازگرداند. افضل ناخوانده يااللهي گفته به اطاق خصوصي فرمانفرما وارد مي شود. هنوز سلام و عليك نكرده؛ فرمانفرما فرياد مي زند:" افضل ! عاصي شده ام. باور كن كه پيري نيست! پيغمبري نيست! خدايي نيست! هيچ كس نيست! وگرنه ؛ اگر من پيرمرد قابل ترحم نبودم؛ و دعاي شبانگاهي من كارگر نبود؛ لااقل به دعاي اين فقرا و .. به بركت اين پانصد گوسفند و نذر و نذورات مي بايست فرزند من نجات يافته باشد." افضل پاسخ مي دهد:" حضرت اجل اين فرمايش را نفرماييد كه هم خدايي هست و هم پيغمبر و پير! و بالاخره كسي هست! اما بدانيد كه فرمانفرماي كل مملكت عالم نيز؛ انتظام مملكت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمي فروشد!"
آنگاه هردو نشستند و لحظه اي به هم نگريستند و مدتي گريستند و باز گريستند.(واقعا راس ميگن خدا جاي حق نشسته)

شاه اسماعيل و جوابيه به سلطان عثماني
سالها پيش از چالدران؛ سلطان عثماني نامه اي به شاه اسماعيل اول نگاشت و در آن دو ايراد از رفتار شاه اسماعيل گرفت:
1) لعن خلفاي سه گانه .
2) سجده مردم ايران در برابر شاه.
پاسخ شاه اسماعيل چنين بود:
1) خلفاي ثلاث از زمره خادمان جد بزرگوار مااند( شاه اسماعيل ادعاي سيادت داشت )؛ شما را به اين وكالت فضولي چه كار است؟!!
2) مردم ما را سجده نمي كنند؛ بلكه از ديدن چنين پادشاه شيعي نواز سني گداز ؛ سجده شكر به درگاه حق تعالي به جاي مي آورند!!
(مجالس المومنين/قاضي نورالله)

توصيف آميانوس مارسلينوس از ايرانيان ( در دوره ساسانيان )
"همه ايرانيان تقريبا قامتي رسا و رنگي گندم گون يا سبزه روشن و نگاهي تند و ابرواني به هم پيوسته و ريشي زيبا و مويي بلند دارند. بي اندازه بدگمان و محتاطند..... اهتمام دارند كه بر خلاف ادب كاري نكنند. خيلي كم ايرانيان را مي توان ديد كه ايستاده ادرار كنند.... ذره اي از بدن ايشان را برهنه نمي توان ديد........ خودستاي و خشن و هول انگيزند.....حيله گر و مغرور و كم رحمند. رفتاري آزاد دارند. با ناز قدم برداشته و مي خرامند. چنانكه شخص از ظاهر حكم مي كند كه اين قوم چون زنان سست و ضعيفند؛ در صورتيكه حقا دليرترين اقوام روي زمينند؛ گرچه خدعه آنان بر تهورشان مي چربد..... خود را صاحب اختيار جان غلامان و رعاياي زيردست خويش مي دانند.... قناعت و صبر آنان در مقابل لذات طعام قابل ستايش است .... هرگز معده را انباشته نمي كنند و به سير شدن قانعند"

ناپلئون و سفير فتحعليشاه
زماني فتحعليشاه سفيري به دربار ناپلئون فرستاده بود. در يكي از مهمانيهاي درباري؛ يكي از درباريان ( و به قولي خود ناپلئون) خواست متلكي بار سفير ايران كند؛ به او گفت " شنيده ام پادشاه شما بيش از 300 زن دارد. چه مرد زرنگي است!!!"؛ سفير رند كه مدتي در پاريس بوده و از كم و كيف قضاياي دربار فرانسه مطلع بود پاسخ داد:" اتفاقا اعليحضرت امپراتور فرانسه بسيار زرنگتر از پادشاه ايران هستند. چرا كه پادشاه ايران 300 زن شرعي و قانوني دارند و مجبورند بر اساس شرع اسلام ايشان را از نظر محل سكونت و ... نفقه دهند. درحالي كه اعليحضرت ناپلئون شوهر تمامي زنان دربار خود هستند؛ بي آنكه هيچ از اين بابت هزينه بفرمايند!!"
دست اين سفيره درد نکنه چه حالي داده به حول ناپلئون.


                                                                                                

با تشكر از شما كه اين مطلب رو تا  آخر مطالعه كرديد.
منتظر
|+| نوشته شده توسط برداد در یکشنبه سوم تیر 1386  |
 مويه ي تهمينه
 
 
پاره اي از واپسين بخش نمايشنامه منتشر نشده «سهراب کشي» نوشته بهرام بيضايي
 
 

 

گزيده اول؛ ايستاده ايد تا چشمانم را در بياورم؟

يا دلم را از سينه بيرون بيکشم؟

چيزي بگوييد که باور کنم خواب زنان چپ است

و اين خواب من است پيش روي من؛

نه آنچه دلم راه بدان مي برد و نامش نمي بîريد،

نخست شنيدم پيام تلخي داريد،

سپس گفتيد يکي آن يک را پهلو دريده؛

- و نگفتيد کدام،-

گرچه نمي دانم کدام سوگي بزرگتر است؛

و آيا هر کدام به تنهايي

براي شکستن دل شيشه اي من بس نيست؟

کنار- کنار،

کدامتان لب باز مي کنيد؟

يا وانهاده ايد خود دريابم در چه آتشي هستم،

هاه- اين تخته بندً خون آلود،

همان دلاوري است که باد پشت سر نهاد،

سوار بر خًنگً آرزو؟

نگوييد که هست؛ و نخواهيد به ياوه آرامم کïنيد،

به خدا که آتشفشان است در دلم،

از من کناره کنيد زنان، که براي شمردن اشک هايم ايستاده ايد،

آيا هزاره به پايان رسيده است؟

اين جگر دريده هنوز از لبش بوي شير مي آيد،

***
آسمان مîگري، و زمين مîنال

و تو پïر خوان پïر به ياوه مخوان؛

که کار از گريستن گذشت، و نيايش و نالش،

نه، اين از بخت تو نبود جانکم- مرا بود،

بخت تو آن گاه تيره شد

که فرزند من شدي،

تو نيکبخت بودي اگر مادرت تهمينه نبود

يا پدر، تهمتن،

آه- مادران سمنگان، هيچ زني را از شما

ناخوب تر از اين بر سر گذاشته است؟

شما- که شوي در کنار خود داريد-در من چگونه مي نگريد که از شوي، تنها نامي بر من است؟

غغïرانفآري- به نامي بسنده کرده ام که بزرگي اش،

جايي براي همتاي خود نگذاشته،

غبا نگاهي به تنکشف آنها که رستم جوان ديدند؛

گفتند اينک جواني رستم،

آه- دختران سمنگان، که بهترين شما را بانوي وي مي ديدم؛

در من به چشم زني منگريد

که با کشنده فرزند به بستر رفتم،

از ميان شما کدامتان را دل به ديدار وي مي زد؟

کدامتان خود را به نام وي مي آراست؟

کدامتان دزدانه از دريچه،

در روي خوب او مي نگريست؟

کدامتان را رنگ به ديدار وي گلگون مي شد؟

کدامتان در آينه خود را همسر وي مي ديد؟

پس مي دانيد درختî م چه گل ها داد؛

آنگه که رنگ رخسارم به ديدار وي ديگر شد،

و دلم تپيدن گرفت،

خواستگارانم خواب مرا مي ديدند؛

و او- آسان- خوابم ربوده بود،

آري در آينه خود را همال وي يافتم؛

و جامه آراسته تر خواستم،

به ديدن او- کشنده فرزندم-

که مرا يک شبه اين فرزند داد،

***

گزيده دوم؛ پاسخ گرفتي از روزگار- يîل؟

تو فرزند من بودي و بيهوده جهان مي گشتي،

تا بداني فرزندکئي،

تو فرزند من بودي نه پدرت،

من بودم که تو را خواستم،

و خود را چون ناهيد آسمان آراستم،

من بودم که به شبستان او شدم

- با تني تبدار و دلي بي تاب-

و گفتم خواستار آن سهرابم که در توست،

مهرباني- چون کنيزي- چراغ در کف داشت.

مهرباني- چون کنيزي- راه روشن کرد.

جنگاوري که جنگاوران پيش وي سپر افکندند

سپر افکند پيش من،

واج گويان آينه گرفت- که مردمي ام يا پري-

پياپي- سه بار- زبانش گرديد که؛ اي همه خوبي، از همه گيتي پناه به تو،

آه- مردان، شما چندين چه دروغيد،

براي زنان سينه چاک مي کنيد؛

و چون سينه چاک شما شدند، از سر مي رانيد،

فرزند را نيکو مي شمريد- نه براي خودش-

که بزرگ داشتن نام شما،

خار آتش در شهري مي اندازيد

که نام شما خوار کرد،

هيچتان نيست کودکان در آتش،

زنان دريده دامن،

مردان بي شمشير،

بهر نام سر مي دهيد،

در اين نام چيست که چندين به خونش بايد شست؟
 
|+| نوشته شده توسط برداد در یکشنبه سوم تیر 1386  |
 
 
بالا